پس على آن شمشيرها برگرفت و دختر حاتم با خويشتن سوى پيغمبر آورد .
پيغمبر بفرمود تا آن زن را بر در مزگت خيمه اى بزدند از اديم ، و او را آنجا فرود آوردند . و پيغمبر نخواست كه او را برده كند از حرمت پدرش را كه ايشان اندر عرب بزرگ بودند . و او سه روز اندر آن خيمه همى بود . پس يك روز پيغمبر به مزگت اندر شد . آن زن از خيمه بيرون آمد و پيغمبر را گفتا : يا رسول الله ، من زنى پيرم و دختر تازيانم و ترا فضل و منّت بسيار است بر من ، بايد كه مرا از بردگى آزاد كنى تا نزديك برادر شوم . پيغمبر گفتا : چه كنى كه باز برادر شوى كه او از خداى [ 214 a ] و پيغمبر بگريخت . اين بگفت و به مزگت اندر شد . ديگر روز آن زن هم بدان وقت اين سخن بگفت . پيغمبر همچنان پاسخ نكرد . سديگر روز هم اين سخن بگفت . پيغمبر گفتا : خواهش ترا روا كردم ، شتاب مكن تا كسى همراه يا بى كه ترا ببرد . آن زن شكيبايى همى كرد تا گروهى تا زيان به مدينه آمدند و شنيدند كه دختر حاتم باز داشته است . چون پيش او اندر آمدند ، او ايشان را خواهش كرد كه چون باز گرديد من با شما بيايم . پس آن زن پيغمبر را بگفت كه همراه بيافتم . پيغمبر او را دستورى داد و جامه بخشيد كه اندر پوشيد و اشتر دادش و هزينهء راه دادش .
و او برفت و به شام شد سوى برادر . و او از برادر به سال مهتر بود . چون آنجا رسيد مر برادرش را سرد گفت و گفت : تو مرا به بردگى دست باز داشتى و زن و فرزند خويش برگرفتى و برفتى . برادر او را دل خوش كرد و عذر خواست و با او بنشست و سگالش كرد و گفت : اين مرد را چگونه ديد و مرا چه بينى ؟ گفت ترا آن بينم كه برخيزى و سوى او شوى ، اگر پيغمبر است از او چاره نيست ، و اگر ملك است ترا با او نزديكى به آيد .
عدى چون اين سخن بشنيد گفت : راست گويى . پس عدى اشترى را بر نشست و به مدينه آمد . پيغمبر را يافت به مزگت اندر نشسته با ياران او . از دور بيستاد و سلام كرد . پيغمبر گفت : تو كيستى . گفت : من عدى بن حاتم الطائي . پيغمبر عليه السّلام از جاى برخاست . و پيغمبر كافران را از جاى برنخاستى و اگر چه بزرگ بودى . و او را دست بگرفت و به خانه برد و نگذاشت كه اندر مسجد
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 291
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٢٩١