عبارت است از اينكه ذاتى را نمىشود از ماهيت برداشت و رفع آن از ماهيت غير ممكن است ، چه اينكه ماهيت بدون آن تحقق نمىيابد . « 1 »
2 - علامت دوم ذاتى ، تقدم جوهرى آن بر ماهيت است ، بگونهاى كه بناچار بايد نخست اين معنى موجود باشد تا ماهيت تحقق يابد مثلا براى تحقق انسان نخست بايد حيوان تحقق يابد .
3 - ذاتى تعليل بردار نيست ، سئوال : چرا انسان ، انسان شده است ؟
صحيح نيست چرا انسان حيوان شده است ؟ نيز صحيح نيست .
* * * هنگامى كه با علائم مزبور ذاتيات يك شيئى را تحصيل نموديم بايد آنها را مرتب نماييم و براى ترتيب دادن آنها نخست از ذاتى اعم شروع مىكنيم و تدريجا اجناس و فصول زير آن را ميآوريم .
4 - مغالطات معرف
در اين مبحث نمونههايى از خطاى در تعريف را باز مىگوييم تا خواننده محترم توجه يابد و از امثال آنها پرهيز كند .
1 - گاهى عرض به جاى جنس گرفته مىشود ، مانند اين گفته : " عشق افراط محبت است " در حالى كه عشق محبت مفرط است و نه افراط محبت .
2 - گاهى جنس را با نوعش تعريف مىكنند ، مثل اين گفته : شر ، ظلم به مردم است " در صورتى كه ظلم نوعى از انواع شر است .
3 - گاهى موضوع ، بجاى جنس اخذ مىشود ، مثلا گويند : صندلى
هامش
( 1 ) - ابن سينا در اين رابطه گفته است : و كل كلى فاما ان رفع ، وجود ما قيل عليه يمتنع . كالجسم للانسان و النبات ، فهو الذى له يقال الذاتى " .
بارى علامت اصلى ذاتى همين است و ساير علامتها فرع آن و عجيب آنكه مرحوم سبزوارى آن را ذكر نكرده است .