نشان دهد كه از ساير اشياء ، ممتاز و متميز گردد .
از تعريف فوق معلوم مىشود كه معرف بايد با معرف - شيئى تعريف شده - مساوى بوده باشد زيرا اگر اعم و يا اخص از آن باشد ، بهيچكدام از دو وجه مذكور موجب تصور آن نميشود .
مثلا در پاسخ به پرسش " حيوان چيست ؟ " نميتوان گفت : " انسان است " . زيرا حيوان اعم از انسان است . چنان كه در جواب انسان چيست ؟
نمىشود گفت : " حيوان است " .
همچنين معرف نبايد با معرف مباين باشد ، چه اينكه مباين تصور مباين را افاده نمىكند ، آتش موجب تصور آب نميشود و . . .
در نتيجه ، معرف بناچار بايد مساوى با معرف باشد .
چنان كه معنى و مفهوم آن نيز بايد واضعتر و روشنتر از معرف بوده باشد چه اينكه در غير اين صورت " دور " لازم مىآيد .
* * * آنچه گفته شد در شرائط معنوى معرف بود و اما شرائط لفظى آن عبارتند از :
1 - استعمال الفاظ غريب « 1 » و مشترك و مجاز - مگر اينكه با قرينه روشن همراه باشد - جايز نيست .
2 - اگر شيئى مورد نظر داراى ذاتيات فراوان باشد ، در صورتى كه بخواهيم تعريف به ذاتيات كنيم ، بايد تمامى آنها را بيان كنيم ، مثلا در تعريف انسان بايد گفت : جوهرى است جسم ، و نامى و متحرك و حساس و ناطق و نبايد به حيوان ناطق تنها ، اكتفاء نمود . گرچه حيوان به خودى خود مراتب قبلى را داراست . زيرا فرض اين است كه مخاطب نسبت به آن آگاه نيست و
هامش
( 1 ) - مانند لفظ ، هعخع ، به معنى چراگاه و اسطقس به معنى اصل در عربى .