بن مالك اشتر هستم . آن فردى كه شب مىخواستى مرا بكشى . خداوند متعال مرا بر تو
متمكن ساخت . " سپس شمشير را بر گردن أو گذاشتم وسرش را بريدم وفرياد زدم
" يا لثارات الحسين ( ع ) " .
سپس بر اسبش سوار شدم . اين أسب از تمام اسبها تندروتر بود . عنان أو را رها
نمودم تا به سرعت ، در مدت چهار روز به كوفه رسيدم . مختار به دنبال من افرادى را به
أطراف واكناف فرستاده بود . أو گمان برده بود كه من همراه مرد أزدى به برخى از
باغات أطراف رفته أم . مختار در حال نگرانى به سر مىبرد ودر جستجوى ما به " حيره "
رفته بود واز آنجا برمىگشت . ناگاه با إبراهيم رو به رو گشت . إبراهيم سر عامر را پيش
أو افكند .
مختار پرسيد : " در اين مدت كجا بودى ؟ واين سر از آن كيست ؟ " إبراهيم
داستان وسرگذشت شگفت انگيز وحيرت زاي خود را تعريف نمود . مختار وسپاهيان
أو از شنيدن اين داستان متعجب شدند وبه شكر خدا پرداختند .
مختار از وضعيت مرد أزدى جويا شد . إبراهيم گفت : " مفارقت من از أو ، از وقتي
مىباشد كه أو خود را زير شنها دفن نمود واكنون نمىدانم سرگذشت أو چگونه بوده
است ؟ "
إبراهيم رو به مختار گفت : " اكنون چه جاى نشستن است ؟ " پس مختار دستور
داد عوامل سپاه حاضر شدند وهمگى بر پشت اسبان خود قرار گرفتند وتعداد آنان
كمتر از 24 هزار نفر نبود . همگى به سراغ سپاه عامر بن أبي ربيعه رفتند . آنان شب
وروز راه پيمودند تا به بقاياى سپاه عامر رسيدند . سپاه عامر در اثر نبودن فرمانده ، به طول
وعرض بيابان گام مىسپردند . هر كدام از آنان ادعاى امارت وفرماندهى سپاه را
داشتند . مختار وإبراهيم وسپاه تحت فرمان آنان ، شمشير كشيدند وشعار " يا لثارات
الحسين ( ع ) " سر دادند وبر اين قوم ، حمله ور شدند . ساعتي نگذشته بود كه مشاهده
نمودند هر كدام از نيروهاى عامر در خون خود غلطيده اند .
پس به اين ترتيب لشكر عامر متفرق وپراكنده گرديد وشمشير مختار همه را
اللهوف في قتلى الطفوف ( فارسي ) — صفحة 296
مساهمون: السيد ابن طاووس
ص٢٩٦