ميخ ديگر محكم بستند وبا مرد أزدى نيز اين گونه رفتار نمودند .
هنگامى كه چشمان به خواب استراحت فرو رفت ، تنها آن حي قيوم وداور بود
كه بيدار وناظر اعمال بود . مرد أزدى شروع به گريه وزارى نمود وناله وفرياد
برداشت .
إبراهيم گفت : " مىبينم كه از شدت ناراحتى گريه مىكنى . "
أزدى گفت : " چه كار كنم ؟ مىبينم كه فردا صبح زود كشته مىشويم . " إبراهيم
دلدارى داد وگفت : " آيا خوشحال وراضى نيستى كه در جوار قرب الهى جاى بگيرى ؟
آيا خوشحال نيستى كه فردا در جوار رسول خدا ( ص ) ، أمير المؤمنين وفرزندان أو
حسن وحسين ( ع ) ومادرشان فاطمه زهرا ( س ) قرار بگيرى ؟ اگر ما فردا كشته شويم ،
به يقين خداوند متعال بين ما وآنان را جمع خواهد نمود . ما در جرگه آنان قرار خواهيم
گرفت . "
مأمور موكل اين سخنان را مىشنيد . با شنيدن سخنان إبراهيم ، پوست بدن أو
جمع مىشد ، قلبش خاشع ولرزان مىگشت وبا خود مىگفت : " به خدا قسم راست
مىگويد " ، وخطاب به نفس خود گفت : " واي بر تو اى نفس خبيث ! در روز قيامت
هنگامى كه تو را در پيشگاه الهى حاضر ساختند ، چه عذر وبهانه اى خواهى آورد كه
ياوران فرزندان رسول خدا ( ص ) را به كشتن واداشتى . . . نه ، به خدا قسم هرگز ستمكار
را كه از دين بيرون رفته است ، بر ضد أهل حق ، كمك ويارى نخواهم نمود . "
أو به سراغ إبراهيم وهمراهش رفت ودست وپاى آنان را بازگشود وگفت :
" اين موكلان تو در خواب هستند . بدان اى أمير ! در سپاه عامر قسى القلب تر از من وجود
نداشت ، ولى گفتگوى تو كه با همراه خود داشتى ، در من اثر گذاشت ومرا به رقت
واداشت . مىخواهم راه تو را بازگذارم واين فرد أزدى را نيز بازگشوده أم واين شمشير
برنده وقاطع من است ، بگير وبا احتياط راه را پيش گير . "
إبراهيم دعا كرد وهمراه مرد أزدى با احتياط كامل از اردوگاه دور شد ورو به
صحرا وبيابان نهادند . هنگامى كه فرمانده لشكر عامر اطلاع يافت كه إبراهيم توقيفگاه
اللهوف في قتلى الطفوف ( فارسي ) — صفحة 294
مساهمون: السيد ابن طاووس
ص٢٩٤