فرمود : " سكينه جانم ! ديگر نگو ، زيرا بند دلم را پاره كردى وجگرم را شكافتى .
اين پيراهن پدرت حسين است كه از من دور نمىشود تا با اين پيراهن خدا را ملاقاة
كنم . "
ابن لهيعة از أبو الأسود محمد بن عبد الرحمن روايت مىكند : رأس الجالوت مرا
ديد وگفت : " به خدا قسم بين من وحضرت داوود هفتاد نسل فاصله است ، ولى چون
يهوديان مرا مىبينند ، تعظيم واحترام مىكنند ، ولى شما با آن كه بين پيغمبر وفرزندش
يك نسل بيش فاصله نيست ، فرزندانش را كشتيد ؟ "
سفير پادشاه روم
از حضرت زين العابدين ( ع ) روايت شده است : در آن هنگام كه سر حسين ( ع )
را نزد يزيد آوردند ، أو مجالس مىگسارى تشكيل مىداد وسر مقدس حسين ( ع ) را
مقابل خود نگه مىداشت .
يكى از روزها فرستاده پادشاه روم - كه خود از اشراف وبزرگان روم بود - به
مجلس يزيد در آمد وگفت : " اى پادشاه عرب ! اين سر از كيست ؟ "
يزيد گفت : " تو را با اين سر چه كار است ؟ "
گفت : " من وقتي نزد پادشاه خود برمىگردم ، هر چه ديده أم از من مىپرسد
ودوست دارم داستان اين سر وصاحب آن را براي أو بگويم تا أو نيز در شادى وسرور با
تو شريك باشد . "
يزيد گفت : " اين سر حسين بن علي بن أبي طالب ( ع ) است . "
رومى گفت : " مادرش كيست ؟ "
گفت : " فاطمه دختر رسول خدا ( ص ) . "
نصراني گفت : " أف بر تو ودين تو ! دين من بهتر از دين توست ، زيرا پدر من از
نبيره هاى داوود پيامبر بوده وبين من وأو ، پدران بسيارى فاصله است ونصراني ها مرا