آگاه باش كه رأى وخرد تو بسيار ضعيف وناتوان ، ودوران زندگى وعيشت به
سرعت فناپذير واز بين رفتنى وجمع تو رو به زوال وپريشانى است . روزى فرا
مىرسد كه منادى حق فرياد بر مىآورد : " لعنت خدا بر ستمكاران وبيدادگران باد ! "
اكنون من هم حمد خدا را مىگويم كه سرآغاز زندگى دودمان ما را با سعادت
وآمرزش قرين ساخت وپايان زندگى ما را با شهادت سرشار از رحمت ، به پايان برد .
از خداوند متعال مسألت مىدارم كه ثواب وفضل خويش را بر شهيدان تكميل
فرمايد واجر ومزد آنان را افزون سازد وامانت دارى وجانشينى ما را [ از آنان به ترتيب ]
خوب ونيكو قرار دهد ، زيرا خداوند بخشنده ومهربان است . تنها أو پناهگاه واميدگاه
ما ونيكوترين وبهترين وكيل ومدافع حق ماست . "
* * *
يزيد پس از شنيدن اين خطابه غرا گفت : " فرياد ناله وصيحه صيحه زنندگان بسى
پسنديده است وچقدر آسان است مرگ بر زنان داغديده نوحه گر . "
پس از آن با بزرگان شام مشورت كرد كه با أسيران چه رفتارى كند . آنان با بي أدبي
خاص خودشان به كشتن أهل بيت ( ع ) رأى دادند ، ولى نعمان بن بشير گفت : " بنگر كه
رسول خدا ( ص ) با أسيران چگونه رفتار مىكرد ، تو نيز همان گونه رفتار كن . "
داستان مرد شامي ومجلس يزيد
در اين هنگام ، مردى از أهل شام به سوى فاطمة بنت حسين ( ع ) نگريست
وگفت : " اى أمير المؤمنين ! اين كنيز را به من ببخش ! " فاطمه به عمه اش زينب گفت :
" عمه جان ! يتيم شدم واينك مىخواهند مرا به كنيزى ببرند . " زينب ( س ) فرمود : " نه ، اين
فاسق نمىتواند چنين كارى را انجام دهد . " مرد شامي از يزيد پرسيد : " اين كنيز كيست ؟ "
يزيد گفت : " فاطمه دختر حسين ( ع ) وآن هم زينب دختر علي بن أبي طالب است . "
مرد شامي گفت : " اى يزيد ! خدا تو را لعنت كند ! به خدا قسم من گمان مىكردم
آنان أسيران رومى هستند . " يزيد گفت : " به خدا قسم تو را هم به آنان ملحق مى كنم . "
سپس دستور داد أو را كشتند .
راوي مىگويد : يزيد خطيبى طلبيد وامر كرد كه بالاى منبر برود ودر مورد
حسين ( ع ) وپدرش بدگويى كند . خطيب بر سر منبر آمد ودر بدگويى به أمير المؤمنين