مسلمانان اين سخنان را مىگوييد ؟ "
ابن زياد غضبناك شد وگفت : " گوينده اين سخن كه بود ؟ "
عبد الله فرياد زد : " من بودم اى دشمن خدا ! آيا ذريه طاهره رسول خدا را كه
خداوند آنان را از هر گونه آلودگى پاك وپاكيزه گردانيده است مىكشى وگمان مىكنى
هنوز مسلمانى ؟ چه مصيبتى ! كجا هستند فرزندان مهاجرين وأنصار كه از اين ناپاك
سركش ، ملعون فرزند ملعون - كه رسول خدا ( ص ) أو را لعنت كرده است - انتقام
نمىگيرند ؟ ! "
راوي مىگويد : اين سخن بر غضب ابن زياد افزود ورگهاى گردنش از خون پر
شد وگفت : " عبد الله را نزد من آوريد . "
پاسبانهاى زبردست از هر طرف به سوى أو شتافتند تا أو را دستگير كنند . ولى
بزرگان قبيله أزد ، كه پسر عموهاى عبد الله بودند از جا برخاستند وأو را از دست پاسبانها
رهانيدند واز در مسجد بيرون بردند وبه خانه اش رسانيدند .
ابن زياد دستور داد : " برويد به خانه اين نابيناى ازدى - كه خدا دلش را كور كند ،
چنان كه چشمش را كور نموده است - وأو را نزد من حاضر كنيد . "
جمعى به اين منظور به سوى خانه عبد الله رفتند . چون اين خبر به طايفه أزد
رسيد ، همه جمع شدند وقبايل يمن نيز به آنان ملحق گرديدند تا عبد الله را حفظ كنند .
چون خبر اجتماع آنها به ابن زياد رسيد ، قبيله هاى مضر را جمع نمود وبه
سركردگى محمد بن أشعث به جنگ آنان فرستاد .
راوي مىگويد : جنگ سختى بين آنان در گرفت وگروهى از اعراب كشته شدند .
نهايتا سپاهيان ابن زياد به خانه عبد الله بن عفيف رسيدند ودرب آن را شكستند وبه
خانه درآمدند .
دختر عبد الله فرياد زد : " پدر جان ! لشكر دشمن به خانه در آمدند . "
اللهوف في قتلى الطفوف ( فارسي ) — صفحة 197
مساهمون: السيد ابن طاووس
ص١٩٧