عبد الله گفت : " مترس وشمشير مرا بده . " دختر شمشير را به أو داد وعبد الله به
دفاع پرداخت واين شعر را زمزمه مىكرد :
" من پسر مرد با فضيلتى ، عفيف وپاكيزه أم . عفيف ، سرور من است ومن پسر
أم عامرام . چه بسيار پهلوانان زره پوش شما وقهرمانانى كه من با ايشان جنگيدم وآنها
گريختند . "
دختر عبد الله مىگفت : " پدر جان ! اى كاش من مردى بودم ودر پيش روى تو با
اين مردم زشتكار كه كشندگان عترت پيغمبرند مىجنگيدم . "
سپاه ابن زياد از هر طرف بر عبد الله هجوم مىآوردند واز خود دفاع مىكرد
وكسى بر أو دست نمىيافت . از هر جانب كه به أو نزديك مىشدند ، دخترش أو را آگاه
مىساخت ، تا اين كه لشكريان بر فشار حمله خود افزودند وأو را از هر سو احاطه كردند .
دخترش فرياد زد : " اى واي از ذلت وبيچارگى ! كار بر پدر من سخت شده است
ويار وياورى ندارد . "
عبد الله ، شمشير خود را به دور سرش مىگردانيد ورجز مىخواند ومىگفت :
" سوگند به خدا ، اگر ديدگان من باز مىشد وبينايى خود را باز مىيافت ، كار بر
شما بسيار سخت مىگرديد . "
لشكر ابن زياد پيوسته با أو مىجنگيدند تا دستگيرش نمودند ونزد ابن زياد
بردند .
ابن زياد چون أو را ديد ، گفت : " سپاس خداوندى كه تو را خوار كرد . "
عبد الله گفت : " اى دشمن خدا ! به چه چيز خداوند مرا ذليل نمود ؟ "
" به خدا سوگند ، اگر چشم من روشن بود ، جهان را بر تو تاريك مىكردم . "
ابن زياد گفت : " اى دشمن خدا ! در حق عثمان بن عفان ( 1 ) چه مىگويى ؟ "
هامش
( 1 ) عثمان بن عفان بن أبو العاص بن أمية ، پس از بعثت اسلام آورد . در سال 23 ه . ق ، پس از مرگ عمر ،
خلافت مسلمين به أو رسيد . عثمان در دوران خلافتش ، نزديكان واقرباى خود را به مناصب مهم
وفرماندارى ولايات وسرپرستى بيت المال گماشت وأموال زيادى بين آنان تقسيم كرد . به همين
جهت ، در سال 35 ه . ق ، مردم بر أو شوريدند وأو را در منزلش محاصره نمودند وبه قتل رساندند .