( 5 ) . نسخهء فارسى : كيفاردميا ، بايد خواند كيفاددميا .
( 6 ) . نسخهء فارسى : پندوند ، بايد خواند بيدوند ، قس .
I , Vullers
، 296 .
( 7 ) . حجر الدم - « سنگخونى » ، نك . شمارهء 323 ؛ با مطابقت دارد .
( 8 ) . نك . يادداشت 7 .
( 9 ) . فسان - سنگساى ، قس .
II , Vullers
، 680 .
( 10 ) . برخى از مؤلفان فارسى متأخر آن را چنين توضيح مىدهند : « . . . از آن رو « سنگ خونى » ناميده مىشود كه خونريزى را بند مىآورد ، نه از آن رو كه از نظر رنگ به خون مىماند » ؛ كريموف ، سر الاسرار ، 144 ، يادداشت 222 .
( 11 ) . طور سينا ، قس . الجماهر ، 474 ، يادداشت 2 .
( 12 ) . شادنج عدسى .
( 13 ) . نسخهء فارسى : شادنج خلوفى ، بايد خواند شادنج خلوقى ، قس . كريموف ، سر الاسرار ، 144 ، يادداشت 222 ؛ محيط اعظم ،
II
، 98 . خلوقى يعنى « به رنگ خلوق » ، و « خلوق » مادهء معطر مايع است كه از زعفران و ديگر مواد تهيه مىشود ؛ رنگش زرد مايل به سرخ است ؛
Lane
، 802 .
( 14 ) . كبريت احمر « گوگرد سرخ » عجيب است كه در الجماهر ، 91 نيز جملهاى مشابه در عنوان سنباده وجود دارد و احتمال مىرود كه چنين اشتباهى به سبب شباهت نوشتار دو واژهء « شادنج » و « سنباذج » ، روى داده باشد . دربارهء « گوگرد سرخ » نك . همينجا در شمارهء 880 .
( 15 ) . رطنتا ( ؟ ) .
596 . شبّ 1
شب را به لغت هندى مك 2 گويند ، به زابلى زمج 3 و به سجزى سمه 4 گويند .
ليث به گويد : شب سنگى است كه از جوهر او زاگ و امثال آن حاصل شود . از جمله انواع او يمانى به باشد ، از پس او آنچه جرم او گرد باشد 5 نيك بود ، [ سپس ] آنچه تر باشد 6 از او چون شب لبنى 7 و صفايحى جرم او ستبر باشد .
پولس گويد : از جمله انواع او شب مشقوق لطيفتر بود و معنى مشقوق به لغت پارسى شكافته باشد . [ در پى آن ] گويد از پس مشقوق آنچه جرم او مدحرج 8 بود يعنى گرد باشد به هيئت نيكوتر بود . در يمن كوهى است كه از سر آن كوه آبى بيرون مىآيد و به دو طرف از آن كوه فرود آيد [ اما ] پيش از آنكه به زمين رسد به تدريج منجمد شود چنانكه يخ و نمك و امثال آن منجمد شود ؛ شب يمانى از آن حاصل شود .
يك نوع از انواع او را « شب منجانى » 9 گويند و منجانى آن است كه رنگرزان بيشتر از