303 . حجر هندى 1
- « سنگ هندى »
خون مقعد را بند مىآورد .
در كتاب الاحجار گفته شده است كه اين سنگى است كه « زرداب » بيماران استسقا را جذب مىكند 2 و [ در اين عمل ] بر وزنش افزوده مىشود و اگر آن را در آفتاب قرار دهيم ، آب از آن جارى مىشود . آن سبك ، پوك و متخلخل است .
( 1 ) .
Lapis Indicus
؛ بيطار ، 615 ؛
I , Dozy
، 252 .
( 2 ) . در بالا ، اين خاصيت به سنگى ديگر نسبت داده شده است ؛ نك . شمارهء 298 .
304 . حجر اميانطوس 1
- پنبهكوهى
ديسقوريدس : آن به زاج يمنى مىماند . برخى از مردم ، همانند كتان [ نخهايى ] از آن تهيه مىكنند و با آن چيزهايى نظير تسمه مىبافند و در آتش مىسوزانند . در اين عمل روشنايى مىدهد اما نمىسوزد .
( 1 ) . يونانى . ديوسكوريد ،
V
، 118 .
305 . حجر ممفيطوس 1
ديسقوريدس : در شهر ممفيس 2 مصر وجود دارد . به اندازهء سنگ [ در اندامهاى انسان ] 3 است . بسيار چرب و به رنگهاى گوناگون است .
مالش آن روى بريدگى يا سوختگى سودمند است . 4
( 1 ) . ، ديوسكوريد ،
V
، 120 . مىپندارند كه اين نوعى اسفالت است ؛ بيطار ، 617 .
( 2 ) . نسخهء الف : مهف ، بايد خواند منف .
( 3 ) . ديوسكوريد ،
V
، 120 : هو فى عظم حصاة ، نسخهء الف : فى العظم كالكرة « به اندازه گوى » .
( 4 ) . ديوسكوريد ،
V
، 120 : « مىگويند كه اگر اين سنگ را بساييم ، تر كنيم و به اندامهايى بماليم كه بايد ببريم يا بسوزانيم ، آنگاه به سبب از بين رفتن حساسيت ، از درد پيشگيرى مىكند . »
306 . حجر عاجى 1
- « سنگ [ شبيه ] عاج فيل »
اين « [ سنگ ] اعرابى » 2 است . مىپندارم كه آن « [ الحجر ] القصرى » 3 باشد .
( 1 ) . ابن سينا ، 289 نيز از آن نام مىبرد .
( 2 ) . الاعرابى ، نك . شمارهء 316 .
( 3 ) . القصرى - « [ سنگ ] دربارى » . در ديگر منابع ذكر نمىشود ؛ شايد آن را بايد الحجر القمرى خواند ،