خوزى گويد معدن بسبايج در بيشهها بود بر درختى كه او را « دردار » گويند .
ابو معاذ گويد فولوفودين 7 به جانورى ماند كه او را « دخّال الاذن » 8 گويند يعنى « جانورى كه در گوش درآيد » . اين جانور را هفتاد و دو پاى بود .
بعضى گفتهاند بسپايج « سرخس » 9 را گويند كه بعضى از صيادنه او را « كيل دارو » گويند و اين تقرير از صدق دور است زيرا كه ميان « بسپايج » و « كيل دارو » كه او را « سرخس » تعريف كنند مباينت ظاهر است .
( 1 ) . شكل عربى بسپايگ فارسى -
Polypodium vulgare L .
؛ سراپيون ، 82 ؛ ابو منصور ، 67 ؛ ابن سينا ، 117 ؛ غافقى ، 170 ؛ ميمون ، 65 .
( 2 ) . معلوم نيست چرا اين واژه فارسى ( نك . يادداشت 1 ) ، رومى فهميده شده است . اين سوءتفاهم در ديگر منابع نيز آمده است . مثلا كازرونى ( ورق 76 الف ) : فى الصيدنه بسفايج اسم رومى « در صيدنه [ گفته شده است ] كه « بسفايج » نام رومى است » . محيط اعظم ،
I
، 306 : بسفايج . . . معرب بست [ بيست ] پايه فارسى . . . صاحب صيدنه نوشته كه « بسفايج » اسم رومى است .
( 3 ) . نسخهء فارسى : كهن فانى ، بايد خواند كهن كالى . قس . محيط اعظم ،
I
، 307 : كهنكالى ؛
Platts
، 881 : كهنكلى .
( 4 ) . هزارپاى .
( 5 ) . نسخهء فارسى : به رنگ پروين مشابهت دارد ، بايد خواند به رنگ به روين مشابهت دارد . قس .
كازرونى ، ورق 76 الف : يشبه الفوة فى لونه .
( 6 ) . چنين گويد ، بايد خواند حنين گويد ، اين نوع تصحيف در نسخهء فارسى مكرر ديده مىشود .
( 7 ) . نسخهء فارسى : قولوقدرين ، بايد خواند فولوفودين يونانى ، ديوسكوريد ،
IV
، 129 .
( 8 ) . دخال الاذن - هزارپا ؛
I , Dozy
، 427 و ممكن است به معناى « گوشخز » نيز باشد ،
Lane
، 860 .
( 9 ) . سرخس ، نك . شمارهء 530 .
152 . بسيس 1
- ؟
در كتاب حاوى از جالينوس نقل كردهاند كه او را از بلاد هند نقل كنند به اطراف ، به هيئت به پوست درخت ماند و او را از جهت بوى خوش در مجمرها بسوزند . اين تعريف كافى نيست مر شناختن او را و اين صفات دلالت كند بر آنكه او بسباس است .
( 1 ) . در ديگر منابع نوشته نشده است ؛ بيرونى مىپندارد كه اين بسباس است ، نك . شمارهء 148 . احتمالا بايد خواند بسبس و نه بسيس .