( 7 ) . نسخهء فارسى : تشك بايد خواند تك ، زيرا يكى از نامهاى بردى ( پاپيروس ) است ؛
I , Vullers
، 452
( 8 ) . نى .
( 9 ) . نسخهء فارسى : اديس ، بايد خواند ديس ، « ديس » در مغرب به معناى .
Juncus arabicus Post
است ، ميمون ، 90 .
( 10 ) . اسل ، نك . شمارهء 22 ، يادداشت 12 .
( 11 ) . و اهل سل گويند به تشديد لام ، ظاهرا نسخهبردار نام محل را از قلم انداخته است .
137 . براجيل 1
ليث گويد : پارسيان او را كرفس گويند و او از انواع ترههاى بستانى است و قوت و خاصيت كرفس در « باب كاف » گفته شود ، ان شاء اللّه .
( 1 ) . فقط در فرهنگهاى فارسى [
I , Vullers
، 209 ] به معناى « كرفس » نوشته شده است -
Apium graveolens L .
يا
Petroselinum sativum Hoffm
، نك . شمارهء 896 .
138 . بردى 1
- پاپيروس
اهل خراسان او را لخ 2 گويند .
ديسقوريدس گويد 3 : در بيخ لخ قوت غذايى است و از اين معنى اهل مصر بيخ او را بخايند و لعاب كه ازو حاصل شود بخورند . ديسقوريدس گويد اهل مصر را به او تخصيص كردهاند اما در بيشتر بلاد خاييدن و خوردن بيخ او متعارف 4 است در وقت ترى و تازگى و چنانك به انواع غذاهاى نباتى رغبت نمايند به او هم رغبت نمايند .
صاحب المشاهير گويد : عرب حفاء 5 كه آخر او مهموز باشد و مقصور ، بيخ بردى را گويند و بعضى عنقز 6 گويند بيخ او را چون سپيد باشد و بيخ نى را [ نيز ] به « زا » معجم .
حميد بن ثور در شعر خود به « را » غير معجمه 7 آورده است :
ديدار نكرده عمده را از آن زمان كه جوان بود * [ و ] درآمد با پيش دامن تاخورده
[ اينك ] بانويى گشته پيشاپيش چهار * [ دوشيزه ] سپيدروى چون عنقر
در وقتى كه نبات بردى رسته شود ، بيخ او را عسلج گويند و آن پشم 8 كه بر سر نبات بردى باشد ، به لغت رومى آن را اقتلقا 9 گويند و به لغت پارسى ابكور 10 گويند و اهل ترمذ كاپور 11 گويند .