سولفيد سرب را نيز به نام « اثمد » و « كحل » به كار مىبردند زيرا شكل ظاهرى اين دو كانى خيلى شبيه يكديگر است . نك . كريموف ، سر الاسرار ، 147 ، يادداشت 257 .
( 2 ) . حجر الكحل . منظور از « كحل » معمولا گرد آماده شده از « اثمد » براى ماليدن به چشم است ؛ لسان العرب ،
III
، 105 ؛
Lane
، 352 . اين دو واژه را غالبا همچون مترادف به كار مىبرند . دربارهء كحل نك . شمارهء 886 .
( 3 ) . نسخهء الف : كرتياجن ، نسخهء فارسى : كردياجن . اما
Platts
( 89 ) اشاره مىكند كه سرمه - انجن است . قس .
Dutt
، 73 - 74 .
( 4 ) . منظور ايالتهاى غزنه و خراسان است .
( 5 ) . المغلس .
( 6 ) . الزروبى .
( 7 ) . الدرامشى .
( 8 ) . السفلبنى .
( 9 ) * . اين قطعه در
Picture
( 109 ) درج شده است .
( 10 ) . ثمد جمع : ثماد - اندكى آب كه پس از باران در گودالها باقى مىماند .
Lane
، 352 .
( 11 ) . برخى از پژوهشگران مىپندارند كه « اثمد » عربى همان يونانى ،
stibium
لاتين است و منشأ آن « س . د . م . ى » مصر باستان و استيم قبطى است ؛ ميمون ، 27 .
( 12 ) . نسخهء الف : اللاصقة ، كه بايد خواند اللاصف ، تاج العروس ،
IV
، 245 ؛ در آنجا گفته شده كه به سبب درخشندگى خود چنين ناميده شده است .
( 13 ) . قس . ديوسكوريد ،
V
، 66 .
17 . إجاص 1
- آلو
انجاص نيز [ گفته مىشود ] همانند اترج - اترنج و اجّانه - انحانة [ تاس ، لگن ] .
مؤلف كتاب المشاهير مىگويد : اين - انجاص با « صاد » و با « سين » است و اين توضيح از روى قياس است . 2
[ آلو را ] به رومى دمسقينى 3 مىنامند ، مىپندارم كه اين با دمشق ارتباط داشته باشد ، به سريانى - حاحى اكامى 4 ، نيز حوحانيثا 5 ، به فارسى - گرد سياه 6 . نزد ما نام فارسى آن - آلو شهرت دارد كه با واژهء « سياه » تعريف مىشود زيرا زردآلو با آن نام مشترك آلو را دارد و آن را با صفت زرد [ از آلو ] تمييز مىدهند و به اين ترتيب مىشود زردآلو و آن يك -