به خدا قسم قريش كينهاى از ما ندارد جز آنكه خدا ما را بر آنان برگزيد ، و آنان را در زمرهء خود در آوريم ، پس چنان بودند كه شاعر گفته :
« به جان خودم سوگند كه بامدادان پيوسته شير خالص نوشيدى ، و سرشير و خرماى بىهسته خوردى .
ما اين مقام عالى را به تو داديم و تو مقامى نداشتى ، ما بوديم كه پيرامون تو اسبان كوتاه مو ، و نيزهها فراهم ساختيم » .
34 - از خطبههاى آن حضرت است در تحريك مردم براى جنگ با شاميان
اف بر شما ، كه از توبيختان به تنگ آمدهام . آيا در عوض حيات دائمى به زندگى دنيا راضى شدهايد ؟ و به جاى عزت به ذلّت دل خوش كردهايد ؟ چون شما را به جهاد دعوت مىكنم ديدگانتان به گردش مىافتد ، گويى به سختى جان كندن دچار شده ، و در بيهوشى غفلت فرو رفتهايد ،
به طورى كه راه گفت و شنودتان با من بسته مىشود و در پاسخ من دچار سرگردانى مىشويد ، گويى دلتان گرفتار اختلال شده و عقلتان از كار افتاده است . هيچگاه براى من مردم مطمئنّى نيستيد ، و پشتوانهء قابل توجّهى نمىباشيد ، و ياران توانمندى نيستيد كه به شما نياز افتد .
شما مانند شتران بىساربانى هستيد كه چون از طرفى جمعشان كنند از طرف ديگر پراكنده شوند . به خدا قسم براى شعلهور ساختن آتش جنگ بد مردمى هستيد ، فريب مىخوريد و چارهء فريب نمىنماييد ، شهرهايتان به تصرف دشمن مىرود به خشم نمىآييد ، ديدهء دشمن بيدار است و شما در بىخبرى هستيد .
به خدا قسم شكست خوردند آنان كه با يكديگر همراهى نكردند . سوگند به خدا گمانم در حقّ شما اين است كه اگر جنگ شدّت گيرد ، و تنور مرگ گرم شود ، شما مانند جدا شدن سر از بدن ، از پسر ابو طالب جدا شويد . سوگند به حق ، كسى كه زمينهء سلطهء دشمن را بر خود فراهم كند تا دشمن گوشتش را بخورد ، و استخوانش را بشكند ، و پوستش را بكند ، عجز و بىغيرتيش بزرگ ، و دلش كه در قفسهء سينهاش جاى دارد ناتوان و ضعيف است . تو اگر مىخواهى اين گونه باش ، اما من به خدا قسم پيش از آنكه فرصت سلطه به دشمن بدهم با شمشير مشرفى « 1 » چنان بزنم كه استخوان ريزههاى سرش بپرد ، و بازو و قدمش قطع شود ، و بعد از آن خداوند هر چه را خواهد انجام دهد .
هامش
( 1 ) - از مشارف ، نام منطقهاى كه شمشير مشرفى به آن منسوب است .