تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 93

مساهمون:

ص٩٣
به سوى مردارى رو كردند كه با خوردنش رسوا شدند ، و بر عشق به آن سازش نمودند ، و هر كه عاشق چيزى شود چشمش را كور ، و دلش را بيمار مىكند ، آنگاه با چشمى غير سالم نظر مىكند ، و با گوشى غير شنوا مىشنود ، خواهشهاى نفسانى عقلش را دريده ، و دنيا دلش را ميرانده ، و او را بر امور مادى واله و شيدا كرده . از اين رو او بردهء دنياست ، و بندهء كسى كه اندكى از دنيا در اختيار دارد . دنيا به هر طرف حركت كند او هم حركت مىكند ، و به هر سوى روى كند او هم روى مىآورد . با پندهاى باز دارنده‌اى كه از جانب خداست از گناه باز نمىايستد ، و از هيچ واعظ الهى پند نمىپذيرد ، در صورتى كه مردن ناگهانى مردم را - در مرحله‌اى كه در آن نه فسخى براى اجل قطعى ممكن است نه راه بازگشتى - مىبيند كه چگونه آنچه را هموار به آن جاهل بودند بر آنان فرود آمد ، و جدايى از دنيا كه ايمن و خاطر جمع از آن بودند دامنگيرشان شد ، و به آنچه از آخرت به آنان وعده داده مىشد وارد شدند . آنچه از بلا به سرشان آمد وصف شدنى نيست : سكرات مرگ و اندوه بر آنچه از دستشان رفته يك جا آنان را در بر گرفت ، اعضاء بدنشان در برابر آن سختيها به سستى گراييد ، و رنگشان تغيير كرد . سپس حالت مرگ ، بيشتر در وجودشان نفوذ نمود ، و بين آنان و سخن گفتنشان مانع شد . و آن محتضر در ميان اهل بيتش با ديده‌اش مىبيند ، و با گوشش مىشنود ، در حالى كه عقلش بجاست و فكرش باقى است . انديشه مىكند كه عمرش را در چه راهى به باد داده ، و روزگارش را كجا برده ، به ياد مىآورد ثروتى را كه جمع كرده ، و در به دست آوردنش توجّه به حلال و حرام ننموده ، و از جايى كه حلال و حرامش برخى روشن و برخى مشتبه بوده به چنگ زده ، و فعلا پايبند گناه جمع‌آورى آن ثروت است ، و آگاه بر جدا شدن از آن شده ، ثروتى كه براى وارثان مىماند و در آن خوش مىگذرانند و از آن بهره‌مند مىشوند . راحتى آن نعمت براى وارث ، و بار مسئوليت آن بر دوش اوست ، و او در گرو اين ثروت است . در پى آنچه وقت مردن برايش ظاهر مىشود از حسرت دست به دندان مىگزد ، و به آنچه در ايّام عمرش به آن رغبت داشته بىميل مىشود ، و آرزو مىكند اى كاش آن كسى كه قبل از اين به ثروت او غبطه مىخورد و به خاطر آن به او حسد مىورزيد آن ثروت را به جاى او گرد آورده بود . آنگاه مرگ در غلبهء بر بدنش چندان پيش مىرود كه ديگر گوشش مانند زبانش از كار مىايستد . در حالى ميان خانواده‌اش مىماند كه قدرت سخن گفتن و قدرت شنيدن ندارد ، ديده به چهرهء اهل و عيالش مىگرداند ، حركات زبانشان را مىبيند ولى صداى كلام آنان را نمىشنود .