زشتى كه در تو نيست تو را نكوهش كند .
996
من بسط يده بالأنعام حصّن نعمته من الانصرام : هر كه دستش را به دادن و بخشيدن باز كند نعمتش را از باز گرفتن و تمام شدن نگاه داشته است
997
من لم يشكر الأنعام فليعدّ من الأنعام : هر كه سپاس نعمت را نگذارد و بايد از چار پايان شمرده شود .
998
من لم يعتبر بتصاريف الأيّام لم ينزجر بالملام : هر كه از گردشهاى روزگار پند نگيرد از سرزنش رنجش پيدا نكند .
999
من اكثر ذكر الموت رضى من الدّنيا بالكفاف : هر كه بسيار به ياد مرگ باشد از دنيا به آن چه او را بس باشد بسازد ( و در طلب بيشتر نباشد ) .
1000
من قنعت نفسه اعانته على النّزاهة و العفاف : هر كه نفسش قانع باشد آن نفس او را بر پاكدامنى و پاكيزگى يارى كند .
1001
من كرمت نفسه استهان بالبذل و الأسعاف : هر كه نفس خويش را گرامى دارد بخشش و سازگارى ( حوائج مردم ) را بر خويش آسان گيرد .
1002
من ايقن بالاخرة سلا عن الدّنيا : هر كه يقين بآخرت داشته باشد خويش را از دنيا وارهاند .
1003
من ايقن بالمجازاة لم يؤثر غير الحسنى : هر كه يقين بسزا و كيفر داشته باشد جز نيكى از وى پديدار نگردد .
1004
من اسّس اساس الشّرّ اسسّه على نفسه : هر كه زشتى و بدى را بنياد گذارد آن بنيان را براى خويش پايه گذارده است .
1005
من سلّ سيف البغى اغمد فى رأسه : هر كه شمشير ستم را تيز كند در سر خودش غلاف كرده شود ( و بر مغز خودش فرود آيد ) .
1006
من عدل فى سلطانه استغنى عن اعوانه هر كه در دوران پادشاهيش بعدل رفتار كند از يارى يارانش بى نياز باشد .
1007
من اشفق على سلطانه قصّر عن عدوانه هر كه بر پادشاهى خود بيمناك باشد ( و آن را نگهداشتن خواهد ) دست ستمكاريش را كوتاه نمايد .
1008
من قعد عن حيلته قامته الشّدآئد : هر كه از چاره جوئى كار خويش فرو نشيند سختيها در برابرش بايستند ( و بيچارهاش سازند ) .
1009
من نام عن عدوهّ انتبهته المكائد :