سخن مى گويد من فكر ميكنم مقطع قصيدهى امرئى القيس با مقاطع زيادى كه در ادبيات على « ع » به چشم مى خورد شباهت تامى دارد كه در هر صورت بازگشت همهى اينها به وحدت وجودى كاملى مىباشد و بالاتر اين كه اين وحدت روش بى مانندى را تعقيب مىكند كه بر ستمگر و تجاوز كار چيره مىشود و در نبات ، حيوان و زمين پست از ضعيف حمايت مىكند تا صحنهء وجود ، بطور مساوى از نيروى درخشانى برخوردار گردد .
امرئى القيس شاعر جهانى آنچه نخست مى گويد خلاصهاش اين است : در كمين آن آسمان درخش نشسته بودم . انتظار مى كشيدم ببينم از كدام سوى باران مى آيد . آخ چه وحشت زا بود باران سيل آسا از چهار جهت مى باريد از دور آن را تماشا مى كردم . طرف راست آن به نظر من بر كوه « قطن » و طرف چپش بر دو كوه « ستار » و « يذبل » قرار داشت . آب از اين طرف و آن طرف با صداى مهيبى سرازير شد و گستاخانه درختان را دگرگون نمود و با ترشحات خود بر كوه « قنان » عبور كرد و بزهاى كوهى را به پائين آمدن از كوه مجبور ساخت .
آن گاه مى گويد : بيابان گمراه و خطرناكى كه تنهاى از درخت خرما در آن باقى نمانده و ساختمان بلندى در آن ديده نمى شود مگر ساختمانى كه با تخته سنگها بنا شده است .
بخشى از زيبايى هاى نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 48
مساهمون: جورج جرداق
ص٤٨