به هشام بن الحكم جز حكايت " زبرقان " در دست نيست وگفتارى از " هشام بن
الحكم " نقل نشده كه از آن صريحا قول به تداخل استفاده شود . ظاهرا جواز تداخل
را از بعضي از كلمات " هشام بن الحكم " استنباط كرده اند . مثلا از اينكه گفته است
( رنگ وطعم وبوى چيزى يكى است ) يعنى هر سه يك حقيقت مىباشند استنباط
كرده اند كه وى قائل بتداخل بوده . ومطابق نظريه جديد مىتوان گفت جوهر
وحقيقت رنگ وطعم وبو يكى است وحقيقت هر سه همان الكترونهاى جسم است كه
در اثر انفعال وتأثر هر يك از حواس از آنها نامى پيدا مىكنند واين معنى غير
تداخل است .
بلى عقيدة تداخل از كلمات " نظام " صريحا " استفاده مىشود چه وى گفته است
" حيز طعم ورنگ وبو با اينكه سه حقيقت مىباشند يكى است وأجسام لطيفه گاهى در
در جزء واحد ومحل واحد حلول مىكنند .
ولى " عبد الله نعمه " مىگويند : لازم اعتقاد به اينكه ألوان وطعوم وروائح ،
أجسام مىباشند عقيدة بتداخل است چه فرار از بن بست اشكال لزوم اجتماع دو
جسم يا بيشتر در محل واحد مثل اجتماع رنگ وطعم وبو در مثل أنار بدون نظريه
تداخل ممكن نيست ( 1 ) بعلاوة نتيجة عقيدة به بطلان جزء لا يتجزى همين نظريه است ،
وچنانچه اين نسبت به هشام صحت داشته باشد لازم آن قائل شدن بكمون است
چه قائلين بكمون مىگويند خداوند تمام مخلوقات را در يك زمان آفريده الا آنكه
بعضي از آنها را در كمون بعضي ديگر قرار داده وتقدم بعضي بر بعضي در بروز
وظهور از مكمن وجايگاههاى خودشان مىباشد واين عقيدة صريحا به نظام نسبت داده
شده لكن سندى در دست نداريم كه هشام بن الحكم هم قائل به اين نظريه باشد .
در اينكه " هشام " راجع به اين موضوع هم نظري داشته ترديد نيست ودر
هامش
( 1 ) سابقا گفته شد كه حقيقت جوهر ورنگ وطعم وبو يكى است ودر حقيقت هر سه
همان الكترونهاى جسم است واين عناوين از كيفيت تأثر هر يك از حواس از آنها پديد آيد
بنابراين ، اين مقدمه از دليل عبد الله نعمه عليل است ، يعنى قول به تجسم ألوان وطعوم وروائح
مستلزم قول بتداخل نيست .