با أدله كافى از قبيل لزوم تفكك رحى ( 1 ) وجز آن اثبات كرده اند كه هرگز نميتوان
جزئي فرض كرد كه قابل تجزيه وتقسيم باجزاء ديگر نباشد ، چه دست كم
طرف راستش غير از طرف چپ وطرف بالايش غير از طرف پائين خواهد بود .
ونبودن وسيله براي تجزيه در خارج دليل اين نيست كه عقلا شكستن وتجزيهاش
ممكن نيست .
در نتيجة اين اشكال با اشكالات ديگر بعضي از طرفداران اين نظريه آن را
تعديل كرده وگفتند گر چه اين أتمها قابل تجزيه مىباشد ولى منظور ما از بخش
ناپذيرى اين است كه با وسايلى كه بشر در اختيار دارد تجزيه اين أتمها ممكن
نيست . پيروان اين نظريه همچنان بر اين عقيدة پايدار بودند تا اينكه فرضيات جديد
هامش
( 1 ) تفكيك رحى اشاره ببرهانى است كه " حاجى سبزوارى قدس سره " در " منظومهاش "
با اين شعر ( تفكك الرحى ونفى الدايره وحجج أخرى لديهم دايره ) بدان اشاره كرده است
وتقرير آن برهان بدين نحو است :
دو دايره يكى بزرگتر نزديك محيط ، ديگرى نزديك مركز ، در سطح سنگ آسيائى
فرض مىكنيم . واين دو دايره را طورى فرض مىكنيم كه كوچكتر در جوف بزرگتر قرار بگيرد
ومركز هر دو يكى باشد . سپس نقطه معينى را روى محيط دايره بزرگتر ونقطه ديگرى را هم
بمحاذات آن روى محيط دايره كوچكتر در نظر مىگيريم بعد آسيا را به حركت مىاوريم ولى به اندازه
اى حركت مىدهيم كه نقطه مفروض بر دايره بزرگتر به قدر يك جزء لا يتجزى حركت كند در
اين صورت مىپرسيم نقطهاى كه در دايره كوچكتر بمحاذات نقطه دايره بزرگتر در نظر گرفتهايم
آيا مساوى با نقطه دايره بزرگ حركت كرده است يا كمتر از آن يا أساسا ساكن مانده است ؟
اگر بگوئيد مساوى آن نقطه حركت كرده است قابل قبول نيست ، چه مسلم است كه حركت
نقاطى كه به محيط سنگ آسيا نزديك است سريع تر وحركت نقاطى كه به مركز نزديك است بطئى
تر است ، پس ممكن نيست نقطه دايره كوچك به اندازه نقطه دايره بزرگ يعنى به قدر يك جزء
لا يتجزى حركت كرده باشد .
واگر بگوييد كمتر از يك جزء لا يتجزى حركت كرده جزء لا يتجزى را متجزى دانستهايد
واين خلاف عقيدة شما ومطلوب ماست .
واگر احتمال سوم يعنى ساكن ماندن نقطه دايره كوچك را اختيار كنيد ، مستلزم جدا
شدن اجزاء سنگ آسيا ودر نتيجة شكستن وپاره شدن آن است ، واين لازم بر خلاف حس است
پس ناچاريد از بخش ناپذيرى جزء لا يتجزى دست برداريد .