( 1 ) باشد لايق است آنكه برسد آن زارىكننده آنچه را كه اراده نموده است و بدرستى كه گونهاى كه نزد تو به سؤال خود به خاك ماليده شده باشد سزاوار است آنكه برسد آن سئوالكننده به مراد خود و رستگار شود و اينك اى خداى من به خاك ماليدن گونهء من است و زارى نمودن من است در سؤال كردن از تو و سعى من است پس برسان مطلبهاى مرا به حقّ رحمت خود به قبول و آسان گردان بسوى من حاجتهاى مرا به شفقت و مهربانى خود از روى وصول و ميسّر گردان براى من چيدن ميوهء اجابت كردن خود را ميسّر كردنى اى خداى من و هر گاه « 1 » بپاى دارد صاحب حاجتى در روا شدن حاجت خود شفاعتكنندهاى را پس مىيابم من آن صاحب حاجت را « 2 » در حالى كه امتناعكننده بود ظفر او و اطاعتكننده است رستگارى او پس بدرستى كه من شفيع مىگردانم به سوى تو بخششهاى ترا و برگزيدگان از خلايق ترا كه از براى ايشان آفريدهاى تو آنچه را كه گرانى كند « 3 » و آنچه را كه سايه افكند و خلق كردهاى تو آنچه را كه بسيار كوچك است و آنچه را كه بزرگ است ( 2 ) نزديك مىجويم من به سوى تو به وسيلهء اوّل كسى كه تاج دادى به او تاج بزرگى را و فرود آوردهاى او را از اوّل خلقت در محلّ نطفهء خالص كه آن دليل توست در آفريدگان تو و معتمد توست بر بندگان تو كه محمّد فرستادهء توست رحمتهاى تو باد بر او و بر آل او و به كسى كه گردانيدهاى تو او را براى روشنى علم آن حضرت سفيد و ظاهركننده و از پنهان راز او بيانكننده « 4 » [ سفيدكننده ، وام دهنده ] كه ستوده و برگزيدهء وصىهاست و پيشواى پرهيزكاران است پادشاه و سيّد است « 5 » در دين و خوانندهء جماعتى است كه « 6 » سفيد است دستها و پاهاى ايشان و پدر امامان راه نمايندگان است كه على امير و پادشاه مؤمنان است و نزديكى مىجويم به سوى تو به وسيلهء بهترين خوبان و مادر نورها ( يعنى ائمه عليهم
هامش
( 1 ) يعنى هر گاه شخصى مطلبى داشت باشد و از براى برآمدن آن مطلب شفاعتكننده را برانگيزد ، من آن شخص را در حالى مىيابم كه به برآوردن مطلب او امتناعكننده و سركش بوده است و حاجت او ميسّر نمىشده است آنكه در آخر به بركت و وسيلهء آن شفيع بر آمدن حاجت او اطاعتكننده و فرمانبردار شده است . يعنى مطلب او ميسّر شده است و حاصل گشته است . پس من نيز كرم ترا و حضرت پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله و ائمه عليهم السلام را برمىانگيزم كه شفيع من باشند تا آنكه به بركت شفاعت ايشان حاجت من نيز روا شود . و اللَّه يعلم
( 2 ) و ممكن است كه « فوجد به » خوانده شود چنانچه در بعضى از نسخهها است . بنا بر اين كه فاعل « وجد » ضمير راجع به « ذو حاجة » باشد و باء در « به » سببيّت باشد و ضمير در او راجع به « شفيع » باشد . حاصل معنى آنكه و هر گاه صاحب حاجتى در حاجت خود شفيعى را برانگيزد پس آن شخص به سبب آن شفيع حاجت ممتنع خود را ميسر شده مىبايد و حاصل گرديده بداند . پس من نيز براى حاجت خود به سوى تو كرم ترا و پيغمبر و ائمه عليهم السلام را شفيع مىگردانم تا آنكه من نيز حاجت خود را برآورده شده و ميسر گشته بيابم . و اللَّه يعلم
( 3 ) آنچه گرانى كند و سنگينى نمايد يعنى زمين و آنچه بر روى اوست و آنچه سايه افكند يعنى آسمان و آنچه در اوست .
( 4 ) « اغراب » نقطهدار سفيد كردن ، « اعراب » به عين بىنقطه به معنى بيان كردن و واضح نمودن است .
( 5 ) يعسوب در اصل به معنى پادشاه زنبوران عسل است و آن حضرت را يعسوب دين از جهت آن گويند كه مردمان در اخذ دين خود به ايشان اجتماع كنند و پناه برند .
( 6 ) يعنى خواننده است به سوى بهشت آن جماعتى را كه به سبب وضو ساختن دستها و پايهاى ايشان سفيد است ، يا آنكه به سوى چيزى كه سبب دخول بهشت و رستگارى مىشود . و اللَّه يعلم