شده كه حضرت امام جعفر صادق عليه السلام آن را جهت فرزند خود حضرت امام موسى عليه السلام احراز نموده بودند و جمع ميان همهء اينها ممكن است . و اللَّه يعلم ] .
( 1 ) ابن طاوس گويد كه : اين دعا و شرح آن به روايت محمّد بن عبد الله اسكندرى است و اين دعا جليل القدر است و ائمه عليهم السلام اجابت اين را ضامن شدند و ما اين دعا را از كتابى نقل كرديم كه قطع آن به قدر نصف ثمن كاغذ بود و مشتمل بر چند كتاب بود كه اول آن كتاب « التنبيه لمن يتفكّر فيه » ( تنبيه براى كسى كه در او تفكّر نمايد ) است و اين دعا در آخر آن كتاب بود و در آن كتاب نوشته شده بود كه : از محمّد بن عبد الله اسكندرى مروى است آنكه گفت : من از جملهء مقرّبان و مصاحبان ابى جعفر منصور دوانقى بودم و از جملهء خواص و صاحب اسرار و از نهانى او بودم . پس روزى بر او داخل شدم . او را غمناك ديدم و آه سردى مىكشيد . پس گفتم : يا امير المؤمنين سبب اندوه و فكر شما چيست ؟ ( 2 ) گفت : اى محمّد هر آينه از اولاد فاطمه عليها السلام به قدر صد نفر يا زيادهتر هلاك شدند و حال آنكه سر كرده و پيشواى ايشان باقى مانده است .
پس به او گفتم : آن شخص كيست ؟ گفت : جعفر بن محمّد صادق . پس من گفتم : يا امير المؤمنين بدرستى كه آن مردى بسيار عبادتكننده است و به خدا مشغول شده است و طلب پادشاهى و خلافت را ترك نموده است . پس به من گفت : اى محمّد به تحقيق كه من مىدانم كه تو قائل به حقيقت و امامت اوئى و ليكن پادشاهى و ملك عقيم است « 1 » و به تحقيق كه قسم خوردهام و با خود شرط نمودهام كه امروز را به شب نكنم و شب را به صباح نياورم تا آنكه خود را از آن حضرت فارغ گردانم . محمد گويد كه : قسم به خدا كه زمين بر من با وجود فراخى و وسعت آن تنگى كرد . پس منصور جلّاد را طلب نمود و به او گفت كه : هر گاه من حضرت ابا عبد الله صادق عليه السلام را حاضر سازم و به سخن گفتن با او مشغول گردم و در آن اثنا كلاه خود را از سرم بردارم ، پس نشانهاى ميان من و ميان توست بر اينكه بايد گردن آن حضرت را بزنى . پس آنگاه حضرت ابا عبد الله جعفر بن محمّد صادق عليه السلام را در همان ساعت حاضر نمود . محمد گويد كه : من خود را در ميان خانهء منصور به آن حضرت رسانيدم و ديدم كه لبهاى مبارك را حركت مىدادند و دعائى را مىخواندند كه آن را نفهميدم . پس ديدم قصر منصور را كه به حركت درآمده ، مانند كشتى در ميان دريا موج مىزد . ( 3 ) پس منصور را ديدم كه سر و پاى برهنه به استقبال آن حضرت رفت و دندانهايش برهم مىخورد و پهلوها و اندام او مىلرزيد و گاهى رنگش سرخ مىشد و گاهى زرد مىگرديد . پس چون به خدمت آن حضرت رسيد بازوى ايشان را گرفته آورد و به مسند پادشاهى خود نشانيد و خود در برابر آن حضرت به دو زانو در كمال ادب نشست چنان چه بنده در خدمت مولاى خود نشيند . پس منصور گفت : يا ابن رسول الله چه امر شما را در اين ساعت آورده است ؟ حضرت فرمودند كه به نزد تو آمدهام از جهت اطاعت خدا و پيروى رسول خدا و از جهت خواستن و طلبيدن امير المؤمنين مرا . منصور گفت كه : من شما را نطلبيدم بلكه شخصى كه به طلب شما آمده ، غلط كرده است . پس گفت حاجت خود را بفرمائيد . آن حضرت فرمودند كه اين حاجت دارم كه تا مرا شغلى نباشد به نزد خود نطلبيد . منصور گفت :
چنين باشد . پس آن حضرت برخاستند و در نهايت سرعت به خانهء خود رفتند . محمّد گويد كه : من حمد و ثناى خداى تعالى بجاى آوردم . پس آنگاه منصور رختخواب طلبيد و خوابيد و بيدار نشد تا آن كه نصف شب شد . پس چون بيدار شد ديد كه من در پيش سر او نشستهام . خوشحال شد و به من گفت كه بيرون مرو تا آن كه من نمازى را قضا كنم كه از من فوت شده است .
هامش
( 1 ) از آن جهت كه پادشاهان گاه است كه فرزندان خود را مىكشند و حبس مىكنند هر گاه بر پادشاهيّت خود بترسند .