او ديده نشد و چون زيبا و خوش چهره نيز بود ، بجا ماندن رنگ موى صورت بر درخشندگى و زيبائى او مىافزود .
پس از دوران رسول خدا مصاحبت امير المؤمنين على عليه السلام را برگزيد و دوستى مخلصانهى وى به جائى رسيد كه آن حضرت به دو ميفرمود :
كاش در ميان سپاه من صد نفر مانند تو يافت مىشد . . جنگهاى : جمل و صفين و نهروان را در كنار على عليه السلام درك كرد .
امير المؤمنين او را بدين گونه دعا كرد : « بار الها قلب او را به تقوى روشن ساز و او را به راه راستت هدايت فرما » و به دو فرمود : اى عمرو ! بعد از من ، تو بقتل خواهى رسيد و سر تو را شهر به شهر خواهند گردانيد و آن اول سرى است در اسلام كه گردانيده مىشود ، واى بر كشندهى تو » . « 1 »
( 1 ) ابن اثير مىنويسد ( ج 3 ص 183 ) : هنگامى كه زياد به كوفه آمد « عمارة بن عقبة بن ابى معيط » به دو گفت : « عمرو بن حمق » شيعيان ابو تراب را سر جمع و متمركز مىكند . زياد كس نزد او فرستاد كه : اين اجتماع در اطراف تو چيست ؟ با هر كس خواستى سخن بگوئى در مسجد . « 2 »
از آن پس عمرو - بروايت طبرى - همواره بيمناك و مترصد بود تا ماجراى « حجر بن عدى كندى » پيش آمد ، در آن واقعه وى امتحان خوبى داد و هنر نمائى درخشانى كرد . مردى از « الحمراء » ( نيروى انتظامى زياد ) بنام « بكر بن عبيد » عمودى بر سرش فرود آورد و او را بر زمين افكند ، شيعيان او را از معركه بدر بردند و در خانهى مردى از قبيلهى ازد پنهان
هامش
( 1 ) سفينة البحار ( ج 2 ص 360 ) .
( 2 ) طبرى جريان سخنچينى عمارة بن عقبه را ذكر كرده و سپس مىنويسد :
بعضى گفتهاند آن كسى كه خبر عمرو بن الحمق را نزد زياد برد و گفت او دو شهر - كوفه و بصره - را شورانيده است ، « يزيد بن رويم » بود .