پايتان را مىبريدند ؛ ديدگانتان را بيرون مىآوردند و بدنتان را بر شاخههاى نخل مىآويختند و با اينهمه شماها در گوشهى خانهها نشسته و دشمنتان را فرمان ميبرديد ! » اين روايت با وجود اختصار ، صحنهئى شگفتآور و منظرهئى هولناك را مجسم مىسازد كه مسعودى - در عبارتى كه قبلا از وى نقل كرديم - جز قسمتى از آن را روايت نكرده است .
( 1 ) اما مدائنى ( متوفى بسال 225 ) و سليم بن قيس ( متوفى بسال 70 ) هر كدام جداگانه اين مناظر دهشتبار و فجايع غمانگيز را بطور كامل ترسيم نمودهاند . « سليم بن قيس » كه در زمان معاويه ميزيسته و 10 سال پس از وى وفات يافته ، خود يكى از شهود واقعه و مشمول آن رعب و اختناق عمومى بوده است و كدام شاهد از شاهد عيان بهتر ؟ بنا بر اين در اين مورد عبارت او داراى ترجيح است ، گو آنكه شايد گفتار « مدائنى » نيز كمترين اختلافى با نقل او نداشته باشد .
( 2 ) مىنويسد :
« معاويه در عهد خلافتش يعنى پس از كشته شدن امير المؤمنين و صلح امام حسن به حج رفت ، مردم مدينه از جمله قيس بن سعد - كه بزرگ و بزرگزادهى انصار بود - باستقبال او رفتند . ميان معاويه و قيس سخنانى مبادله شد تا اينكه به موضوع خلافت رسيدند . قيس گفت :
سوگند ياد مىكنم كه با بودن على و فرزندانش ، هيچيك از انصار و هيچيك از قريش و هيچكس از عرب و عجم را در خلافت حقى نيست . معاويه غضبناك شد و به همهى كارگزارانش به يكزبان نوشت : « بدانيد ! زنهار و امان از كسى كه در منقبت على و خاندانش حديثى نقل كند ، برداشته
صلح امام حسن ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 433
مساهمون: السيد الخامنئي
ص٤٣٣