شرف ميخواهى ؟ گفت : كو و چگونه ؟ گفت : حسن را دست و پا مىبندى و تسليم معاويه مىكنى . سعد گفت : لعنت خدا بر تو بادا ! با پسر دختر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم در آويزم و دست و پاى او را ببندم ؟ چه بد مردى هستى تو ! ! .
حسن چون پراكندگى كار خود را مشاهده كرد ، كسى نزد معاويه بدرخواست صلح فرستاد و معاويه ، عبد اللّه بن عامر و عبد الرحمن بن سمرة بن حبيب بن عبد شمس را بسوى او گسيل داشت ، پس آنان در مدائن بر حسن در آمدند و آنچه پيشنهاد كرده بود پذيرفتند و با او مصالحه كردند » .
( 1 )
3 كامل ابن اثير :
« چون حسن در مدائن فرود آمد منادى در لشكر فرياد بر آورد :
مردم بدانيد كه قيس بن سعد كشته شد و بگريزيد . . مردم با اين سخن روى به گريز نهاده و آنچه حسن داشت بغارت بردند . . » ( و سپس عين گفتارى را كه از طبرى نقل كرديم تماما آورده ) آنگاه مىگويد :
« . . و بعضى گفتهاند علت آنكه حسن كار را به معاويه واگذاشت آن بود كه در آن هنگام كه معاويه در بارهى واگذار كردن خلافت ( به همين لفظ ) با او مكاتبه كرده بود ، وى براى مردم خطبهئى خواند و در آن پس از حمد و ثناى خدا گفت : به خدا سوگند دربارهى مردم شام ، ما را ترديد و پشيمانى پيش نمىآيد ليكن ما با اهل شام به مدد همزيستى و صبر مىجنگيديم ، اينك همزيستى با دشمنيها فرتوت شده و صبر با ناآرامىها و جزعها . شما