و اگر « فاقد شئ معطى شئ »
نمىشود كه ندارد تا بدهد .
پس جز وليّش كه او را در « غدير » ولىّ امتش گردانيد و به دو حقيقت دين محمدى را « اكمال » نمود ، ديگر آفريدگان ، فروتر از آنند كه لب به وصفش گشايند و قلم به نعتش زنند كه يا خالق از او گويد و يا عبد صالح ، كه خود مدينه علم و خاتم اولياست و يا او را كه تنها دروازه شهر علم است ، چنين سزاست .
پس اكنون « نهج » فروتر از قرآن و فراتر از غير آن را ، پيش رو داريم ، شايسته است كه گلچينى از اين بوستان جاودانه را ، مقدمهاى بر « ذىّ » آن آذين بنديم كه جاى آن خالى و تنها با كلام آن امام همام مالامال گردد .
علم على
امام على آنگاه كه در آهنامه « شقشقيه » پرده از حقايق برمىدارد « 1 » كه انجامش ناكام و « هدرت به قرّت » مبدل مىگردد در آغازش سخن از علم بىپايان خود مىگويد كه : آن فلانى كه جامه خلافت به تن كشيد نيك مىدانست كه :
محلى منها محل القطب من الرّحى
( و سزاوار از او همچون قطب و محور آسياب بودم . )
چرا كه :
ينهدر عنّى السيل و لا يرقى إلىّ الطّير .
( سيل دانش از من فروريزد و هيچ پرندهء علم و انديشهاى به اوج
هامش
( 1 ) . نهج البلاغه خطبهء 3 .