نصيبشان شده بود ، همواره آنان را مورد لطف و محبت قرار مىدادند . اما در روز ششم در حالى كه چنين مىنمودند عملشان مانند روزهاى پيش خواهد بود بر حسب قرارى كه قبلا ميان خود نهاده بودند در ساعتى معلوم ، با عدهء كافى ، اما جدا از هم وارد شهر شدند . ناگهان دست به اسلحه بردند و به كشتن مردم و غارتگرى خانهها پرداختند ، و پس از اين كه افزون بر پانصد نفر را كشتند در همان روز با غنائم فراوان پيش قايقهاى خود بازگشتند ، و مانند دفعه قبل سوار شده به جايى از دريا كه به چشم ديده نمىشدند پناه بردند .
بزرگترين زيان غير قابل جبرانى كه در اين تاراجگرى در وجود آمد منهدم شدن كاخ سلطنتى واقع در ميان شهر بود كه در آن نفايس بسيار از جمله ظروف چينى گرانبها ، قدحهاى عقيقنشان ، تودههايى از مرجان و كهربا ، ظروف ظريف سنگى يا بلور و ديگر اشياء قيمتى بود كه اين وحشيهاى خونخوار بردند يا شكستند . از همهء آثار نفيس منهدم شده حوضى ساخته از سنگ يشم مزين به تيغهها و تارهاى زر بود كه در آن عمارت با شكوه وجود داشت . و من هر زمان ويران شدن كاخ مجلل و به تاراج رفتن يا منهدم شدن نفايس و بدايعش را به ياد مىآورم غرق درياى افسوس و حسرت مىشوم ، و اگر خوانندگان پيش از ويرانى ، آن قصر عالى و با شكوه را ديده باشند ، يا وصف آن را خوانده يا شنيده باشند بىگمان در تأسف بر ويرانى آن كاخ مجلل كه درخور آن بود بردوام بماند با من هم صدا خواهند شد .
پيرامن فرح آباد عدهاى ارامنه كه شاه عباس بزرگ بدان جا كوچانده بود زندگى مىكنند ؛ اما عدهء آنان از يك صدم آنچه در به دو كوچ بدين مكان انتقال يافته بودند بيشتر نيست . برخى از آنان براى اين كه از امتيازات مسلمانان بهره يابند به دين اسلام گرويدهاند ؛ اما باقى مانده ، وقتى قزاقها را كه آنان نيز عيسويند ديدند كه به سوى آنها مىآيند براى اين كه از بلاى كشتار و غارتگرىشان در امان مانند فرياد برآوردند : كريستوس ، كريستوس ، يعنى مسيح ، مسيح ؛ و براى اين كه هر چه نمايانتر آيين خويش را بدانها نشان دهند نشان صليب را پياپى با اشاره دست از سر تا قدم خويش رسم مىكردند . قزاقها چون آن نام مقدس را از زبان ايشان شنيدند و ديدند كه نشان صليب را با اشارهء دست بر اندام خويش نقش مىكنند چون خود بر آيين مسيح بودند از كشتن آنان و تاراج و ويران كردن خانههاشان خوددارى كردند .
اما آن عده از مردم فرح آباد كه به فرار كردن از بلاى وحشتانگيز كشتار
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 1739
مساهمون: ژان شاردن
ص١٧٣٩