26 . كابلى
محمد بن شاذان در نيشابور به من گفت كه :
خبردار شدم كه كابلى به نيشابور آمده است . در انتظار او نشستم تا او را ملاقات كردم و از خبر او پرسيدم و گفت كه : وى هميشه در جستجوى حضرت بوده و در مدينه اقامت كرده و از ترس اينكه كسى او را اذيت نكند به هيچكس نگفته بود .
پيرمردى از سادات بنى هاشم به نام يحيى بن محمّد عريضى را ديده و به او گفته بود كه : آن كس كه تو در طلب او مىباشى در صرياء است .
گويد : من به صرياء رفته و داخل سردابى نمناك شدم و خودم را بر روى سكوى آنجا انداختم ، جوانى سياهچهره مرا از آن كار بازداشته و مىخواست از آنجا بيرونم كند و گفت : از اينجا بلند شو و برو و من گفتم :
بيرون نخواهم شد .
وى داخل خانه شد و بعد نزد من آمد و گفت : داخل شو . وارد شدم ، آقايم و مولايم در وسط اطاق نشسته بود . چشمش كه به من افتاد مرا به اسمى صدا زد كه تا آنوقت جز خانوادهام در كابل كسى مرا به آن اسم نمىشناخت ، و چيزهائى به من گفت .
عرض كردم كه : خرجى من تمام شده دستور دهيد تا خرجى به من دهند .
فرمود : به زودى با دروغت از بين مىرود . و مبلغى به من دادند .
آنچه كه خودم داشتم از بين رفت و آنچه كه حضرت داده بودند سالم باقى ماند . سال بعد رفتم ، كسى را در خانه نديدم . « * »
هامش
( * ) كمال الدّين ج 2 ص 440 ح 6 ، بحار الأنوار ج 52 ص 29 .