24 . يعقوب بن منفوس
ابن بابويه ، در كتاب « الغيبه » ، از ابو طالب مظفر بن جعفر بن مظفر علوى سمرقندى ، از جعفر بن محمد بن مسعود ، از پدرش محمد بن مسعود عياشى ، از آدم بن محمد بلخى ، از على بن حسن هارون دقاق ، از جعفر بن محمد بن عبد اللّه بن قاسم بن ابراهيم بن اشتر ، از يعقوب بن منفوس نقل مىكند كه :
بر حضرت عسكرى - عليه السّلام - وارد شدم . حضرت بر روى سكّوى منزل نشسته بود . در سمت راست حضرت اطاقى بود كه جلو آن پردهاى آويخته شده بود . به حضرت عرض كردم : آقاى من ! صاحب اين امر كيست ؟
فرمود : پرده را بالا بزن .
من پرده را بالا زدم ، كودكى به سن ده يا هشت ساله و در همين حدود بيرون آمد ، پيشانى باز ، روى سپيد ، چشمها جذاب و درخشان ، كف دستها درشت ، رانها پهن ، در گونه راستش خالى و در سرش موهاى گره خورده ، جلو آمد و بر زانوى پدر نشست .
حضرت فرمود : اين صاحب شما است . بعد از جا بلند شد و حضرت به او فرمود : فرزندم ! برو به منزل تا آن زمان معلوم . وى داخل اطاق شد در حالى كه من به او نگاه مىكردم ، سپس فرمود : اى يعقوب ! نگاه كن ببين چه كسى در اطاق است . من داخل اطاق شدم و هيچكس را نديدم . « * »
هامش
( * ) كمال الدّين ج 2 ص 407 ح 20 و ص 437 - 436 ح 5 ، بحار الأنوار ج 52 ص 25 ح 17 .