در حدود چهار ساله ديدم .
آن كودك به من فرمود : اى كامل بن ابراهيم ! من از اين خطاب حضرت ، به خود لرزيده ، و به دلم الهام شد كه بگويم : بله اى آقاى من !
فرمود : تو نزد ولى و حجّت خدا آمدهاى كه از او بپرسى آيا جز كسى كه با تو همعقيده باشد و آنچه را كه تو شناختهاى شناخته باشد وارد بهشت مىشود ؟
گفتم : آرى ، به خدا سوگند .
فرمود : بنابراين به خدا قسم كه واردشوندگان به بهشت كم خواهند شد . به خدا سوگند كه به بهشت وارد خواهند شد مردمى كه به آنها حقيّه گفته مىشود .
گفتم : اى آقاى من ! آنان كيستند ؟
گفت : گروهى كه بخاطر دوستى با على بن ابيطالب - عليه السّلام - به حق او قسم مىخورند و در عين حال حق و فضل و برترى او را نمىدانند كه چيست .
بعد ساكت شد و چيزى نگفت و آنگاه فرمود : و آمدهاى كه از او درباره مفوضه سؤال كنى . آنان دروغ گفتهاند ، بلكه دلهاى ما ظرف مشيّت خداوند است هرگاه خداوند بخواهد ، ما مىخواهيم و خداوند مىفرمايد :
« وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ » .
« 3 »
بعد پرده به حالت اول برگشت و من نتوانستم پرده را به يكسو بزنم .
حضرت عسكرى - عليه السّلام - با تبسّم به من نگاه كرده و فرمود : اى كامل ! چرا نشستهاى ؟ حجت خدا بعد از من نياز تو را برآورده ساخت و پاسخ گفت .
من برخاسته و رفتم ، و بعد از آن او را نديدم .
ابو نعيم گويد : من كامل را ديدم و از اين حديث از او پرسيدم و اين حديث را به من گفت . « * »
هامش
( 3 ) - تكوير / 29 .
( * ) غيبت شيخ طوسى ص 148 ، بحار الأنوار ج 52 ص 50 ح 35 و ج 72 ص 163 ح 20 .