دستم را به سوى او دراز كردم و نجاتش دادم و از آب بيرون آوردم و بيهوش شد و ساعتى باقى ماند . دوست ديگرم خواست وارد شود به همين گرفتارى دچار شد و من سرگردان و حيران ماندم . به صاحبخانه گفتم : از خداوند و از تو پوزش مىطلبم ، به خدا سوگند كه نمىدانستم قضيّه از چه قرار است و به سوى چه كسى مىآيم و من به خدا توبه مىكنم . وى اصلا توجهى به گفتار من نكرده و سرگرم كار خود بود . ما از آن حالت ترسيده و برگشتيم .
معتضد چشم به راه ما بود و به دربانان خود گفته بود كه هروقت رسيديم ما را نزد او ببرند . نيمهشب وارد شديم و نزد معتضد رفتيم و داستان را به او گفتيم . گفت : واى به حال شما آيا پيش از من كسى شما را ديده و از شما سخنى و چيزى شنيده است ؟
گفتيم : نه .
گفت : من فرزند عبّاس نباشم ( و سوگندهاى غليظ و شديد خورد ) كه اگر اين خبر به گوش كسى برسد گردن شما را نزنم . و ما جرأت نكرديم تا وقتى كه او زنده بود به كسى بگوئيم . « * »
هامش
( * ) غيبت شيخ طوسى ص 149 ، بحار الأنوار ج 52 ص 52 - 51 ح 36 : نام ديداركننده رشيق مادراى است .