15 . رشيق مارزانى
شيخ طوسى در كتاب « الغيبه » ، از رشيق مارزانى نقل مىكند كه :
معتضد عباسى به دنبال ما كه سه نفر بوديم فرستاد و دستور داد كه هر يك از ما سوار بر اسبى جداى از ديگرى و سبكبار ، بدون اينكه چيزى با خود بردارد و حتى نمازش را بر روى زين بخواند به سامرا برود و آدرس دقيق محلّه و خانهاى را داده و گفت : هنگامى كه به آن خانه رسيديد بر در خانه غلامى سياه خواهيد ديد ، به خانه هجوم برده ، هركس را كه ديديد سرش را از تن جدا كنيد و بياوريد .
ما به سامرا رفتيم و خصوصيات آدرس را همانگونه كه گفته بود يافتيم .
در جلو در منزل غلام سياهى ايستاده بود و در دستش پارچهاى بود كه مىبافت . از خانه و كسانى كه در آن هستند از او سؤال كرديم .
گفت : به خدا سوگند كه صاحب خانه توجهى به ما ندارد و كمتر به ما اعتنا مىكند .
ما طبق مأموريت خود به خانه هجوم برديم . خانهاى مجلّل و باشكوه ديديم و در مقابل خانه ، پردهاى آويخته بود كه هيچگاه زيباتر و شكوهمندتر از او نديده بودم و گويا در همان وقت از پردهها دست برداشته بودند و هيچكس در خانه نبود . پرده را بالا زديم خانهاى بزرگ ديديم كه گويا دريائى در آن بود و در قسمت آخر خانه ، حصيرى ديديم كه بر روى آب گسترده شده بود بر بالاى حصير ، مردى باوقار و خوشچهره ، در حال نماز خواندن بود و اصلا توجّهى به ما و وسائل ما نكرد . احمد بن عبد اللّه جلو رفت تا گامى به درون خانه بگذارد ، فورا در آب غرق شد ، به شدّت مضطرب و ناراحت گرديد و من