آوردم تا به آن مردى كه جلو آن نشسته بود بشارت دهم . به من گفته شد :
فرياد مزن . همين كه رويم را به طرف آن كودك كردم او را نيافتم . آن زنى كه نشسته بود گفت : فرياد نزن .
خادم دست مرا گرفت و سرم را به پارچه پوشانيد و از خانه بيرون برده و به خانه خودم برگردانيده و يك كيسه به من داده و گفت : آنچه ديدى به هيچكس نگو و من به اطاقم در اين منزل برگشتم و دخترم هنوز خواب بود ، او را بيدار كرده و از او پرسيدم آيا از بيرون رفتن و برگشتنم آگاه شدى ؟
گفت : نه .
همانوقت سر كيسه را باز كردم ديدم ده دينار در داخل آن است . و تاكنون اين داستان را به هيچكس نگفتهام و چون تو بدانگونه با تمسخر سخن گفتى ، من بخاطر دلسوزى نسبت به تو گفتم . اين گروه در پيشگاه خداوند ارج و مقامى دارند و هرچه مىگويند حق است .
من از گفتار او تعجب كردم و به مسخره و استهزاء گرفتم و از او دربارهء زمان آن چيزى نپرسيدم ولى يقينا مىدانستم كه من در حدود سال دويست و پنجاه و اندى از آنجا رفته بودم و زمانى كه به سر من رأى برگشتم و آن پيرهزن اين خبر را داد ، سال دويست و هشتاد و يك ، در دوران وزارت عبيد بن سليمان بود چون من به قصد ديدار او آمده بودم .
حنظله گويد : من ابو الفرج مظفر بن احمد را دعوت كردم تا اين خبر را از او بشنود . « * »
هامش
( * ) غيبت شيخ طوسى ص 146 - 144 ، حلية الأبرار ج 2 ص 542 - 540 ، بحار الأنوار ج 51 ص 20 ح 28 .