نشست .
هنگامى كه نماز عشاء را خواندم افطار كرده و به بستر رفته ، خوابيدم .
نيمه شب براى خواندن نماز شب از جا حركت كرده ، نماز خواندم و بعد از نماز ديدم كه نرجس كاملا استراحت مىكند و هيچ اثرى از اينكه خواسته باشد وضع حمل كند در او نمىبينم . مدتى نشستم و تعقيبات نماز خواندم و بعد دراز كشيدم و بعد از خواندن نماز خوابيدم . بعد از مدتى نرجس از خواب حركت كرده ، نمازش را خواند و خوابيد . من با خود به شك و ترديد افتادم و در همين لحظه صداى حضرت عسكرى - عليه السّلام - را شنيدم كه فرمود :
عمه جان ! شتاب نكن ، به همين زودى آن كار انجام مىشود .
من سر جاى خود نشسته و شروع كردم به خواندن سورههاى الم سجده و يس ، داشتم قرآن مىخواندم كه به ناگاه ديدم نرجس با اضطراب از خواب بيدار شد . من فورا خودم را به او رسانيده و نام خدا بر او خوانده و گفتم : آيا دردى احساس مىكنى ؟
گفت : آرى ! عمه جان .
گفتم : كاملا مطمئن باش ، دلت محكم و قوى باشد ، اين همان است كه من به تو گفتم .
حكيمه گويد : در آن لحظه من و او را سستى فراگرفت و در اين لحظه كودك را در حال تولد ديدم . جامه را از روى او برداشتم . ديدم حضرتش سر به سجده گذارده است . او را در آغوش گرفتم در حالى كه پاك و پاكيزه بود و حضرت عسكرى - عليه السّلام - را ديدم كه داشت قدم مىزد و صدا زد : عمه جان ! پسرم را نزد من بياور .
كودك را نزد او بردم ، دستهايش را زير ران و پشت او قرار داد و پاهاى كودك را روى سينهاش گذارده ، سپس زبان مباركش را در دهان او گذارده ، دستش را بر چشم و گوش و مفاصل او كشيده و سپس فرمود : سخن بگو فرزندم !
حضرت فرمود : « أشهد أن لا إله إلّا اللّه وحده لا شريك له و أنّ محمّدا رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله - » و بعد بر امير المؤمنين و ديگر امامان درود فرستاد
تبصرة الولي فيمن رأى القائم المهدي ( ع ) ( روزنه اى به خورشيد ) ( فارسى ) — صفحة 32
مساهمون: افتخار زاده
ص٣٢