آن توفيق را داشتند . و ما تا همچون آنان نشويم ، بايد در آتش فراق بسوزيم ؛ كه تازه اگر هم توفيق اين احساس سوختن را داشته باشيم . و اگر همچنين احساسى نداريم و اصلا در زندگى ما اين مسائل مطرح نمىباشد ؛ و از اينكه ماه و سالى بر ما بگذرد و يادى از امام معصوم خود نكردهايم رنجى نمىبريم . جمعهها بيايد و با سوتهدلان جمعى نداشته باشيم كه در فراق آن محبوبى كه محبّتش شرط صحت اعمال و محور اساسى ايمان است ، اشك بريزيم .
پس بهتر همان كه اين كتاب را هم نخوانيم و كارى به باريافتگان به حضورش نداشته باشيم . كه گفتهاند :
هرگز سخن عشق به فرزانه نياموز * فرزانه خبر از دل ديوانه ندارد
چراكه اين كتاب و امثال آن زمزمه عاشقانه و حماسه مردان پاكباختهاى است كه بسيارى از مسائل اعتقادى را قبلا پشتسر گذرانيده و شبهات برايشان حل شده ، و مىخواهند با پاك بودن خود با پاكان باريافته به حضور مولايشان آشنائى داشته باشند .
البته براى منكران وجود خورشيد نيز در اين حد كه بانگ جرسى را از پشت ديوار خانهاى بشنوند ، و نشانى از آن را بر روزنه كاشانه دلباختگانى بيابند مفيد است .
2 - در همين كتاب سخن از ديدار على بن ابراهيم بن مهزيار با حضرت بقية اللّه است كه در چهار روايت به گونههاى مختلف آمده است كه احتمالا هرچهار روايت مربوط به يك نفر باشد .
در يكى از اين ديدارها حضرت از او كه پس از ساليانى درد فراق كشيده و چندين سفر از اهواز به مكّه رفته ، تا شايد جلوهاى از محبوب را ببيند . در يكى از همين سفرها پيك و قاصد حضرت نزد او آمده ، او را به درّههاى طائف مىبرد و وارد چادر و خيمه حضرت مىكند ، حضرت به او مىفرمايند : ما خيلى مشتاق ديدار تو بوديم ، تو چرا زودتر به اينجا نيامدى ؟
ابن مهزيار از اين لطف و محبت و در عين حال از اين