رفت ، اى دختر كسى كه در شب معراج به جايگاه خاصّ قرب الهى رسيد » .
ولى باز جواب نشنيد . اسماء روپوش را از صورت زهرا عليها السّلام كنار زد ، ناگاه دريافت كه فاطمه عليها السّلام به لقاء اللّه شتافته است ، از شدّت ناراحتى خود را به روى فاطمه عليها السّلام انداخت و او را مىبوسيد و عرض مىكرد : « اى فاطمه ! وقتى كه به حضور پدرت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله رفتى ، سلام مرا به او برسان » ، سپس اسماء گريبانش را پاره كرد و سراسيمه از خانه بيرون دويد .
5 - على و حسن و حسين [ ع در كنار جنازهء زهرا س ]
عليهم السّلام در كنار جنازهء زهرا عليها السّلام اسماء در بيرون خانه در مسير راه ، حسن و حسين عليه السّلام را ملاقات كرد . آنها پرسيدند : « مادر ما كجاست ؟ » .
اسماء ، سخنى نگفت .
آنها وارد خانه شدند ، ناگهان ديدند مادرشان رو به قبله دراز كشيده است .
حسين عليه السّلام مادرش را حركت داد ، ناگهان دريافت كه مادرش از دنيا رفته است ، به برادرش حسن عليه السّلام رو كرد و گفت :
« اى برادرم ! خدا در مورد مادرم به تو اجر بدهد » ( آجرك اللّه فى الوالدة ) .
حسن عليه السّلام خود را روى مادر افكند ، گاهى او را مىبوسيد ، و گاهى مىگفت : « اى مادرم ! با من سخن بگو ، قبل از آنكه روح از بدنم بيرون رود » .
حسين عليه السّلام پيش آمد و پاهاى مادرش را مىبوسيد و مىگفت :
« مادرم ! من پسرت حسين هستم ، قبل از آنكه قلبم شكافته شود و بميرم ، با من سخن بگو !
اسماء به حسن و حسين عليه السّلام عرض كرد : « اى پسران رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ! نزد پدرتان برويد و آن حضرت را از وفات مادرتان ، با خبر سازيد » .
حسن و حسين عليهما السّلام از خانه بيرون رفتند در حالى كه فرياد مىزدند :