خداست ) در نزدم كوچك و ناچيز است »
4 - لحظههاى غمبار شهادت زهرا [ س ]
عليها السّلام امّ سلمى همسر ابو رافع « 1 » مىگويد : هنگامى كه فاطمه عليها السّلام در بستر بيمارى و وفات قرار گرفت ، من از او پرستارى مىكردم . روزى صبح على عليه السّلام بيرون رفته بود و من در آرام نمودن ناراحتى بيمارى او مىكوشيدم ، به من فرمود : آب برايم فراهم كن تا غسل كنم . آب آماده نمودم .
برخاست و غسل بسيار نيكو انجام داد ، سپس لباسهاى نو خود را پوشيد ، آنگاه به من فرمود : بسترم را در وسط اطاق پهن كن ، آنگاه رو به قبله خوابيد ، و فرمود : « من از دنيا مىروم ، غسل نمودم ، و ديگر كسى مرا برهنه نكند » ، سپس صورتش را روى دستش نهاد و از دنيا رفت . صلوات خدا بر او باد » .
و مطابق روايت ديگر : فاطمه عليها السّلام به اسماء دختر عميس فرمود :
« اندكى صبر كن و در انتظار من باش ، سپس مرا صدا بزن ، اگر جواب تو را ندادم ، بدان كه به پدرم پيوستهام » .
اسماء اندكى صبر كرد ، سپس فاطمه عليها السّلام را صدا زد ، ولى جوابى نشنيد ، صدا زد :
يا بنت محمّد المصطفى ، يا بنت اكرم من حملته السّماء ، يا بنت خير من وطأ الحصى ، يا بنت من كان من ربّه قاب قوسين او ادنى
: « اى دختر محمّد مصطفى ، اى دختر بهترين انسانهائى كه آسمان او را ( در شب معراج به سوى عالم بالا ) حمل كرد ، اى دختر برترين كسى كه بر روى زمين راه
هامش
( 1 ) گويا منظور همان ابو رافع است كه غلام آزادشدهء رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بود ، و آن هنگام كه او خبر مسلمان شدن عبّاس ( عموى پيامبر ) را به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مژده داد ، آن حضرت او را آزاد نمود .