حضرت على عليه السّلام با دريافت پيام فاطمه عليها السّلام نزد او آمد ، فاطمه عليها السّلام به او گفت : « اى پسر عمو ! من احساس مىكنم كه به زودى از دنيا مىروم ، و هر لحظه در انتظار ملحق شدن به پدرم هستم ، امورى در قلبم هست ، تو را به آن امور وصيّت مىكنم » .
على عليه السّلام فرمود : اى دختر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آنچه را دوست دارى ، به من وصيّت كن . آنگاه على عليه السّلام بالاى سر فاطمه عليها السّلام نشست ، و هر كس را كه در خانه بود بيرون كرد .
فاطمه عليها السّلام گفت : اى پسر عمو ! هرگز از من دروغ و خيانتى نديدهاى ، و از آن روز كه با تو معاشرت كردهام ، هيچگاه نديدهاى كه با تو مخالفت كرده باشم .
امير مؤمنان عليه السّلام در پاسخ فرمود :
معاذ اللّه انت اعلم باللّه و ابرّ و اتقى و اكرم و اشدّ خوفا من اللّه ان اوبخك بمخالفتي . . .
: « نه هرگز ، پناه به خدا ! تو داناتر به خدا هستى ، و نيكوكارتر و پاكتر و پرهيزكارتر و بزرگوارتر و ترسناكتر به خدا مىباشى از اينكه من تو را به مخالفت با من سرزنش نمايم ، جدائى و فراق تو بسيار بر من سخت است ، ولى مرگ امرى است كه ناگزير بايد به آن تن داد ، سوگند به خدا مصيبت جانسوز رحلت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را بر من تازه كردى ، وفات و فراق تو براى من بسيار سخت و بزرگ است ، انّا للّه و انّا اليه راجعون در مورد مصيبتى كه بسيار رنجآور و پردرد و جانسوز است ، سوگند به خدا اين مصيبتى است كه داراى تسليت نيست ، و فاجعهاى است كه قابل جبران نيست » .
2 - وصيّتهاى حضرت زهرا [ س ]
عليها السّلام آنگاه على عليه السّلام و فاطمه عليها السّلام ساعتى با هم گريستند ، و على عليه السّلام سر فاطمه عليها السّلام را به سينهاش گرفت ، سپس فرمود : اكنون