پردهاى بر آن آويخته شده بود ، عرض كرد : « اى آقاى من ! صاحب امر امامت ( بعد از شما ) كيست ؟ » .
فرمود : « پرده را كنار بزن » ، آن را كنار زدم ، نوجوانى را ديدم كه پنج سال داشت ، ولى همانند دهساله يا هشتساله و در اين حدودها ، جلوه مىكرد ، پيشانى گشاده ، چهرهاى سفيد ، چشمهاى درخشان ، دستهاى نيرومند ، و زانوان متمايل داشت ، و در گونهء راستش ، خال ، و در سرش ، گيسوئى بود ، پس بر روى زانوى امام حسن عسكرى عليه السّلام نشست ، امام حسن عسكرى عليه السّلام فرمود :
هذا صاحبكم
: « صاحب شما ، همين است » .
سپس حضرت مهدى عجّل اللّه فرجه برخاست و رفت ، امام حسن عسكرى عليه السّلام فرمود : « اى پسرم ! برو تا وقت معلومى كه بايد ظهور كنى » او وارد خانه شد ، و من او را مىديدم ، سپس امام حسن عسكرى عليه السّلام فرمود : « اكنون ببين چه كسى ، در اطاق است » ، نگاه كردم كسى را در آنجا نديدم .
2 - ديدار دلنشين يعقوب بن منفوس
نيز شيخ صدوق ( ره ) از يعقوب بن منفوس روايت كند كه گفت : به محضر امام حسن عسكرى عليه السّلام رفتم ، آن حضرت در سكّوئى ، در خانهاش نشسته بود ، و در جانب راستش اطاقى بود كه پردهاى بر آن آويخته شده بود ، عرض كردم :
« اى آقاى من ! صاحب امر امامت ( بعد از شما ) كيست ؟ » .
فرمود : « پرده را كنار بزن » ، آن را كنار زدم ، نوجوانى را ديدم كه پنج سال داشت ، ولى همانند دهساله يا هشتساله و در اين حدودها جلوه مىكرد ، پيشانى گشاده ، چهرهاى سفيد ، چشمهاى درخشان ، دستهاى نيرومند ، و زانوان متمايل داشت ، و در گونهء راستش ، خال ، و در سرش گيسوئى بود ، پس بر روى زانوى امام حسن عسكرى عليه السّلام نشست ، امام حسن عسكرى عليه السّلام فرمود :
هذا صاحبكم