از آن راهب نيست ، نزد او برو و اين نامه را ( كه سرگذشت تو و امام حسن عسكرى عليه السّلام در آن نوشته شده ) به او بده ، من آن نامه را برداشتم و به سوى « دير عاقول » رهسپار شدم ، وقتى به آنجا رسيدم ، آن راهب بر بالاى بام آمد و پرسيد :
كيستى ؟
گفتم : شاگرد بختيشوع .
گفت : نامهء او نزد تو است ؟
گفتم : آرى ، زنبيلى از بالا به پائين دراز كرد ، من آن نامه را در آن نهادم ، او زنبيل را بالا كشيد ، و آن نامه را خواند و همان دم از « دير عاقول » خارج شد و به من گفت : « آيا تو آن شخص ( امام حسن عسكرى عليه السّلام ) را فصد كردى ؟
گفتم : آرى !
گفت : خوشا به آن مادرى كه چون تو فرزند دارد ، سوار بر استر شد و با هم به سوى سامرّاء حركت كرديم ، هنوز يك سوّم از شب باقى بود كه به سامرّاء رسيديم ، به او گفتم : مىخواهى به خانهء استاد ( بختيشوع ) برويم ، يا به خانهء آن مرد ؟ ( امام حسن عسكرى عليه السّلام ) .
گفت : « به خانهء آن مرد مىرويم » ، قبل از اذان صبح به در خانهء امام حسن عسكرى عليه السّلام رفتيم ، در را باز كرد ، خادمى سياه چهره ، بيرون آمد و گفت :
صاحب دير عاقول از بين شما كيست ؟
راهب گفت : « فدايت گردم ، من هستم » .
خادم گفت : پياده شو ! ، آنگاه خادم به من گفت : اين دو استر را نگهدار ، سپس دست راهب را گرفت و با هم به خانهء امام ، وارد شدند ، من كنار استرها ماندم ، تا صبح شد ، وقتى كه خورشيد آشكار شد ، ديدم راهب دير عاقول ، از خانه بيرون آمد ، در حالى كه بجاى لباس رهبانيّت ، لباس سفيدى پوشيده بود ، و اسلام را پذيرفته بود ، به من گفت : « اكنون مرا به خانهء استادت ، بختيشوع ببر » ، با هم به خانهء بختيشوع رفتيم .
أنوار البهية ( نگاهى بر زندگى چهارده معصوم ع ) ( فارسى ) — صفحة 482
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٤٨٢