نيكو نبود ، طلبيد ، در آن ساعت نزدش رفتم ، طشت بزرگى حاضر كرد ، رگ اكحل [ رگ چهار اندام در بازو ] او را نيشتر زدم ، و از آن پيوسته خون آمد ، تا آن طشت پر شد ، سپس به من فرمود : خون را قطع كن ، خون را بند آوردم ، دستش را شست ، جاى فصد را بست ، و مرا به همان اطاق ، بازگردانيد ، و مقدار زيادى از غذاى گرم و سرد ، برايم آورد ، و تا عصر در آن اطاق ماندم ، بار ديگر مرا احضار كرد و فرمود :
« سر رگ را باز كن » و همان طشت را حاضر كرد . من رگ را گشودم و آن قدر از آن خون آمد كه آن طشت پر شد ، فرمود : خون را قطع كن ، آن را بند آوردم ، و آن حضرت روى رگ را بست ، و مرا به همان اطاق قبل ، بازگردانيد ، شب را در همانجا به پايان رساندم ، وقتى كه صبح شد ، و خورشيد بالا آمد ، مرا طلبيد ، و همان طشت را حاضر كرد ، و به من فرمود : سر رگ را باز كن ، من چنين كردم ، اين بار ، خونى سفيد ، همانند شير ، از دست آن حضرت بيرون آمد و آن طشت ، پر شد ، به من فرمود : خون را قطع كن ، خون را بند آوردم ، و او دستش را بست ، و يك جامهدان لباس و پنجاه دينار پول به من داد و فرمود : « بگير و مرا معذور بدار و برو » .
من تشكّر نمودم ، و عرض كردم : اگر امرى داشته باشى انجام دهم ، فرمود :
« آرى ، با آن كسى كه در دير عاقول با تو ديدار مىكند ، خوشرفتارى كن » .
من نزد « بختيشوع » رفتم و ماجرا را براى او بازگو كردم .
بختيشوع گفت : « تمام طبيبها اتّفاق رأى دارند كه حدّ اكثر خون بدن انسان ، هفت پيمانه است ، ولى آنچه را كه تو بيان كردى ، اگر از چشمهء آبى بيرون آيد ، عجيب است ، و عجيبتر اينكه در بار سوّم ، خونى مانند شير ، سفيد رنگ ، بيرون آمده است ! » .
آنگاه بختيشوع ، ساعتى فكر كرده و سه شبانه روز مشغول خواندن كتاب شد تا شايد نظيرى براى سرگذشت من با امام حسن عسكرى عليه السّلام بيابد .
چيزى نيافت ، سرانجام نامهاى براى راهب دير عاقول [ عابد بزرگ معبد عاقول ] نوشت ، و به من داد ، و گفت : در جهان مسيحيّت ، شخصى به علم طبّ ، دانشمندتر
أنوار البهية ( نگاهى بر زندگى چهارده معصوم ع ) ( فارسى ) — صفحة 481
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٤٨١