ادا مىكند » ، سپس از روى زين خم شد و با تازيانه خود ، خطى بر زمين كشيد ، فرمود : « اى ابو هاشم ، پياده شو ، و بردار و بپوشان » .
پياده شدم و قطعهء نقرهاى بود ، برداشتم و آن را در ميان كفش خود پنهان نمودم ، و سوار شدم و به راه خود ادامه داديم ، اين فكر به سرم آمد كه : « اگر اين قطعه ، براى همهء قرضم كافى شد ، كه دينم را ادا كردهام ، و گرنه ، طلبكار را به همين مقدار ، راضى مىكنم ، و دوست داشتيم دربارهء مخارج زمستان از لباس و نيازهاى ديگر ، توجّه مىكرديم ، ناگاه آن حضرت به من رو كرد و سپس براى بار دوّم ، به جانب زمين خم شد ، و مانند بار اوّل با تازيانهاش در زمين خطّى كشيد و به من فرمود :
« پياده شو و بردار و بپوشان » پياده شدم ، ناگاه قطعهاى نقره ديدم ، آن را نيز در كفش ديگر خود مخفى نمودم ، و سپس اندكى به راه ادامه داديم ، آنگاه آن حضرت ، به خانهء خود ، بازگشت ، من نيز به خانهام بازگشتم ، نشستم و قرض خود را حساب كردم ، و نتيجه را بدست آوردم ، سپس قيمت آن قطعهء نقره را [ كه بار اوّل ، از زمين برداشته بودم ] حساب نمودم ، ديدم كاملا با مقدار قرضم مساوى است ، سپس مخارج زمستان را به طور متوسّط - نه در حدّ تنگى و سختى ، و نه اسراف و زيادهروى - حساب نمودم ، و قيمت قطعهء دوم را نيز حساب كردم ، ديدم آن نيز با مقدار مخارج زمستان ، مساوى است » [ به اين ترتيب ، امام حسن عسكرى عليه السّلام با اعجاز خود ، هم قرضهايم را ادا كرد ، و هم مخارج زمستانم را تأمين نمود ] .
6 - يك معجزهء ديگر
ابو هاشم مىگويد : به حضور امام حسن عسكرى عليه السّلام رفتم ، ديدم مشغول نوشتن نامه است ، وقت نماز فرا رسيد ، آن حضرت ، نامه را بر زمين نهاد و براى نماز برخاست ، ديدم : « قلم ، خود به خود بر روى بقيّهء كاغذ ، عبور مىكند ، و مىنويسد ، به طورى كه نامه به پايان رسيد » . از مشاهدهء اين اعجاز ، به سجده افتادم ، وقتى كه امام از نماز فارغ شد ، قلم را به دست گرفت ، و به مردم اجازهء ورود داد .