بودم ، من آنها را به آرامش دعوت مىكردم ، و براى آنها سوگند ياد كردم كه من در مورد آن حضرت مأموريّت ناگوارى ندارم .
من در مدينه ، خانهء امام هادى عليه السّلام را بازرسى كردم ، در آن جز قرآن و دعا و امثال آن نيافتم .
و به گفتهء سبط بن جوزى در « تذكره » ، او گفت : « من در خانهء امام هادى عليه السّلام جز چند قرآن و كتاب دعا و كتابهاى علمى ، چيز ديگرى نيافتم ، آن حضرت به نظرم بزرگ آمد ، و خودم خدمتگزارى آن حضرت را به عهده گرفتم - تا آخر حديث .
يحيى مىافزايد : من آن حضرت را روانه سامرّاء كردم ، و خدمتگزارى او را در مسير راه به عهده گرفتم ، و با او خوشرفتارى نمودم . روزى از روزها با اينكه آسمان صاف بود و خورشيد مىدرخشيد ، ديدم امام هادى عليه السّلام لباس بارانى خود را پوشيد ، و دم اسب خود را گره زده بود . سوار بر اسب شده و حركت كرد ، من از كار او تعجّب كردم ( كه چرا در چنين روز آفتابى ، لباس بارانى پوشيده و . . . ) ولى چندان نگذشت كه ابرى پديدار شد ، و شروع به باريدن گرفت ، و از اين جهت به سختى افتاديم ، آن حضرت به من رو كرد و فرمود : « من مىدانم كه تو آنچه را از من ديدى بسيار تعجّب كردى ، و گمان كردى كه من دربارهء باران چيزى مىدانستم كه تو نمىدانستى ، ولى آن گونه كه تو گمان بردى نيست [ يعنى مربوط به علم غيب نيست ] بلكه من در صحرا زيستهام ، و بادهائى را كه به دنبالش باران است ، مىشناسم ، امروز صبح بادى وزيد ، من بوى باران را از آن استشمام كردم ، از اين رو براى آن ، آماده شدم » .
3 - امام هادى عليه السّلام در بغداد
يحيى بن هرثمه مىگويد : هنگامى كه به بغداد رسيديم ، ابتدا نزد والى بغداد ؛ اسحاق بن ابراهيم طاطرى رفتيم ، او به من گفت : « اى يحيى ! اين مرد ، پسر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله است ، و تو متوكّل را مىشناسى [ كه چه جرثومهء فساد است ] ،