را مخفيانه مأمور كرد تا حال آن كنيز را براى او گزارش دهد . آن شخص ديد : آن كنيز زيباروى در زندان ، به سجده افتاده و با سوز و گداز مىگويد :
قدّوس ، سبحانك ، سبحانك ، سبحانك
: « اى خداى پاك و منزّه ! تو از هر عيب و نقصى منزّه هستى ، منزّه هستى ، منزّه هستى ! » .
او را نزد هارون بردند ، در حالى كه مىلرزيد و به آسمان نگاه مىكرد . همان جا مشغول نماز شد ، وقتى كه از او پرسيدند : « اين چه حالتى است كه پيدا كردهاى ؟ » در پاسخ گفت : « عبد صالح ( امام كاظم عليه السّلام ) را ديدم كه چنين بود » .
آن كنيز به قدرى دگرگون شده بود كه همچنان در آن حال بود تا از دنيا رفت .
از رهگذر خاك سر كوى شما بود * هر نافه كه در دست نسيم سحر افتاد