بريهه ماجراى مناظرهء خود با هشام را براى زن بيان كرد ، و گفت : علّت غمگينى من همين است .
زن به بريهه گفت : « واى بر تو ، آيا مىخواهى بر حقّ باشى يا بر باطل ؟ » .
بريهه جواب داد : « مىخواهم بر حقّ باشم » .
زن گفت : هر جا كه حقّ را يافتى ، به همانجا ميل كن ، و از لجاجت بپرهيز ، زيرا لجاجت ، نوعى شكّ است ، و شكّ ، موضوع زشتى است و اهل شكّ ، در آتش دوزخند .
بريهه ، سخن زن را پذيرفت و تصميم گرفت بامداد نزد هشام برود ، بامداد نزد هشام رفت ، ديد هيچكس از اصحاب هشام در نزدش نيستند ، به هشام گفت :
« اى هشام ! آيا تو كسى را سراغ دارى كه رأى او را الگو قرار داده و از او پيروى كنى ، و اطاعت او را دين خود بدانى » .
هشام گفت : « آرى ، اى بريهه » .
بريهه ، از اوصاف آن شخص سؤال كرد .
هشام ، اوصاف امام صادق عليه السّلام را براى بريهه بيان كرد ، بريهه به امام عليه السّلام اشتياق پيدا كرد و همراه هشام از عراق به مدينه مسافرت كردند .
زن خدمتكار ، نيز همراه بريهه بود ، آنها تصميم داشتند به حضور امام صادق عليه السّلام برسند ، ولى در دالان خانهء امام صادق عليه السّلام ، با موسى بن جعفر عليه السّلام ديدار نمودند .
مطابق روايت « ثاقب المناقب » هشام بر او سلام كرد ، بريهه نيز سلام كرد ، سپس آنها علّت شرفيابى خود را به حضور امام بيان كردند ، امام كاظم عليه السّلام در آن هنگام كودك بود ( و طبق روايت شيخ صدوق « ره » هشام ، داستان بريهه را براى حضرت كاظم عليه السّلام نقل نمود ) .
گفتگوى جاثليق با امام كاظم عليه السّلام
امام كاظم : اى بريهه ! تا چه اندازه به كتاب خود ( انجيل ) آگاهى دارى ؟