تكرار كند ، آن حضرت ، تكرار كرد ، من آن دعا را نوشتم .
هنگامى كه صبح شد ، من شتر را آماده كردم و آن بزرگوار به سوى عراق حركت كرد تا به شهرى كه منصور دوانيقى در آنجا بود ، رسيد و به در خانه او رفت و اجازه طلبيد ، اجازه داده شد ، نزد منصور رفت ، منصور از امام احترام كرد و او را در نزديك خود نشانيد و سپس مطالبى را كه به او گزارش شده بود ، به امام صادق عليه السّلام عرض كرد .
مطابق روايت شيخ كلينى ( ره ) ، صفوان جمّال مىگويد : من براى دوّمين بار ، امام صادق عليه السّلام را از مدينه به كوفه روانه نمودم ، منصور در آن وقت در كوفه بود ، هنگامى كه امام صادق عليه السّلام به هاشميّه ، محل سكونت منصور ، رسيد ، پايش را از ركاب بيرون آورد و پياده شد و استر نيرومندى را طلبيد ، و لباسهاى سفيد پوشيد ، هنگامى كه نزد منصور وارد شد ، منصور به او گفت : « خود را به پيامبران ، تشبيه نمودهاى » .
امام صادق : « چگونه مرا از فرزندان پيامبران ، دور مىكنى ؟ » .
منصور : تصميم داشتم افرادى را به مدينه بفرستم تا نخلستانهاى مدينه را قلع و قمع كند ، و اهل آن را اسير نمايد .
امام صادق : براى چه ؟ اى رئيس مؤمنان !
منصور : به من خبر رسيده كه غلام تو « معلّى بن خنيس » ، مردم را به سوى امامت تو فرا مىخواند ، و اموال را جمع كرده و به سوى تو مىآورد .
امام صادق : سوگند به خدا چنين نيست كه خبر دادهاند .
منصور : به اين مقدار از سوگند تو قانع نمىشوم ، مگر اينكه : به طلاق ، و آزاد كردن بردگان و قربانى و . . . سوگند ياد كنى .
امام صادق : آيا به من امر مىكنى كه به امورى غير از خدا ( يعنى به سوگندهاى زمان جاهليّت ) سوگند ياد كنم ، همانا آن كس كه از سوگند به خدا راضى نشود ، در نزد خدا ارزشى ندارد .
أنوار البهية ( نگاهى بر زندگى چهارده معصوم ع ) ( فارسى ) — صفحة 250
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٢٥٠