تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أنوار البهية ( نگاهى بر زندگى چهارده معصوم ع ) ( فارسى ) — صفحة 249

مساهمون:

ص٢٤٩
انا ابن اعراق الثّرى انا ابن ابراهيم خليل اللّه : « من فرزند ريشه‌هاى خير زمين هستم ( يعنى پسر اسماعيل هستم كه فرزندانش در نقاط مختلف زمين ريشه دوانده و پراكنده شده‌اند ) من فرزند ابراهيم خليل خدا عليه السّلام مىباشم » [ كنايه از اينكه نمرود ، ابراهيم عليه السّلام را در آتش انداخت ، و آتش براى او سرد شد ، اى خدا ، آتش را برايم سرد گردان ، و دشمن مرا مانند نمرود خوار كن ] .

3 - احضار امام صادق عليه السّلام از مدينه به عراق

روايت شده : از امام صادق عليه السّلام نزد منصور ، سخن‌چينى و بدگوئى كردند ، به اينكه : او غلام خود « معلّى بن خنيس » را نزد شيعيانش براى جمع‌آورى اموال فرستاده است ، و با همان اموال ، محمد بن عبد اللّه [ بن حسن مثنّى ، معروف به نفس زكيّه را براى قيام بر ضدّ تو ] برانگيخته است . منصور از اين گزارش ، به قدرى عصبانى شد كه دستش را مىگزيد و از شدّت خشم مىخواست كف دستش را بخورد ، همان دم نامه‌اى براى عمويش داود ، كه در آن وقت امير مدينه بود فرستاد ، و در آن نامه تأكيد كرد كه جعفر بن محمّد ( امام صادق عليه السّلام ) را ( از مدينه به عراق ) نزد او بياورد ، و ماندن در مدينه را به امام اجازه ندهد . وقتى كه داود ، نامهء منصور را دريافت كرد ، به امام صادق عليه السّلام گفت : « بايد فردا به سوى منصور حركت كنى ، و هيچ مهلت تأخير نيست » . صفوان جمّال ( شتردار و ساربان ) مىگويد : من در آن وقت در مدينه بودم ، امام صادق عليه السّلام مرا طلبيد ، به حضورش رفتم ، به من فرمود : « فردا شتر سوارى ما را آماده كن ، زيرا به خواست خدا فردا به سوى عراق حركت مىكنيم . سپس آن حضرت برخاست و به مسجد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله رفت ، من در حضورش بودم ، و چند ركعت نماز در آنجا خواند ، و بعد از نماز دستهايش را به سوى آسمان بلند كرد و دعا نمود ، من از آن حضرت درخواست كردم كه آن دعا را