پادشاه به خاطر نگران بودن از اين موضوع از وزير چارهجويى كرد .
اما وزير گفت : براى حل اين مشكل چارهاى سراغ ندارم .
در روز سوم در حالى كه وزير در شهر گذر مىكرد چشمش به كودكانى افتاد كه مشغول بازى بودند و دانيال نيز در ميان آنان بود .
ناگهان دانيال كودكان را صدا كرده و به آنها گفت : بيايد تا با هم نمايش پادشاه و دو قاضى و آن زن پارسا را با هم بازى كنيم .
و به آنها گفت : من پادشاه مىشوم و به كودكى ديگر گفت : تو آن زن پارسا باش .
و به دو كودك ديگر گفت : شما نقش آن دو قاضى را بازى كنيد .
سپس چوبى از نى بعنوان شمشير به دست گرفته و به كودكان گفت : دو قاضى را از هم دور كنيد تا جدا جدا از آنها در بارهء آن زن بازجوئى كنيم .
شرح
و خذوا بيد هذا . ف نحّوه إلى مكان كذا و كذا .
ثمّ دعا بأحدهما . و قال له : قل حقّاً . فإنّك إن لم تقل حقّاً قتلتك .
و الوزير قائم ينظر و يسمع .
فقال : أشهد أنّها بغت .
فقال : متى ؟
قال : يوم كذا و كذا .
فقال : ردّوه إلى مكانه . و هاتوا الآخر .
ف ردّوه إلى مكانه . و جاؤوا بالآخر . فقال له : بما تشهد ؟
فقال : أشهد أنّها بغت .
قال : متى ؟
قال : يوم كذا و كذا .