درگذرنده و پوشنده گناه و غفور آمرزنده و غنى بىنياز و غياث فريادرس بندگان و فاطر نو آفريننده و فرد يگانه و فتاح داور است و فالق يعنى شكافندهء دانه و صبح و غير آن و قديم هميشه و ديرينه و ملك پادشاهست و خداوند ملك و همهء ممالك ملكوت او است و همه چيز در تحت تصرف و فرمان اويند و قدوس پاك است از هر عيبى و وصفى كه لائق نباشد به او و منزه است از همهء قبائح و بعضى گفتهاند كه قدوس بمعنى مباركست و بعضى گفتهاند كه بمعنى ممجد است و اشتقاق آن از قدس است و آن طهارت و پاكى و پاكيزگيست و قوى يعنى توانا و قريب يعنى نزديك بعلم نه به مكان و قيوم پاينده است بر وجه دوام و يا قائم بحفظ و اصلاح امر مخلوقات و قابض يعنى فراگيرنده و باسط يعنى گستراننده و فراخكنندهء روزى چنان كه قابض تنگكننده آنست و قاضى الحاجات يعنى رواكنندهء حاجتها كه حاجتهاى خلق را برميآورد و مجيد يعنى بزرگوار و مولى يعنى آزادكننده و سزاوار هر خوبى و دوست و يار و صاحب اختيار و منان بغايت انعامكننده و منت نهنده و محيط يعنى دورگيرنده و مبين يعنى هويدا يا آشكاركننده و مقيت توانا و گواه و نگهبان و روزى دهنده است و مصور نگاه دارندهء صورتها است كه بهر وضع كه خواسته باشد مينگارد و بعضى گفتهاند كه معنى آن مميز ميان صورتها است باختلاف تأليف و تركيب و كريم نيكوكار و بخشنده و بزرگوار و گرانمايه و گناه بخش است و كبير يعنى بزرگوار و كافى بسنده كار و كاشف الضر بر طرفكنندهء ناخوشى و برندهء بد حالى و زيان و وتر بفتح واو و كسر آن بمعنى طاق است و نور يعنى روشنى و مراد از آن روشنى بخش و رهنما است و وهاب يعنى بسيار دهنده و بخشنده و ناصر يعنى يارى دهند و واسع يعنى فراغ عطاء و احاطهكننده و دريابندهء چيزها بدانش و ودود يعنى دوست مطيعان و هادى راه راست نماينده كه اين كس را بمطلوب ميتواند رسانيد و وفى يعنى وفاءكننده به آنچه وعده دهد و وكيل يعنى كار ران و كسى كه كارى به او گذاشته شده باشد و وارث ميراث برنده چه هر چه بهر كه داده بعد از مردن به خود آن جناب بر ميگردد و اصل وارث بمعنى باقى است و از اينجا است كه وارث را وارث ميگويند چون كه بعد از ميت مانده و بر
التوحيد ( اسرار توحيد يا ترجمه كتاب توحيد ) ( فارسى ) — صفحة 202
مساهمون: اردكانى
ص٢٠٢