بر او نگون گرديد و دستها و سر و پايهاى آن حضرت را بوسيد و عرض كرد كه يا ابن رسول اللَّه آنچه فرمودى مرا بس است و به منزل خود برگشت و بامداد كه شد ديصانى نزد وى آمد و گفت كه اى هشام نزد تو آمدهام كه بر تو سلام كنم و نيامدهام كه جواب را خواسته باشم هشام گفت كه اگر آمدهء كه جواب را بستانى اين جواب را بگير عبد اللَّه ديصانى از پيش هشام بيرون رفت و كسى او را خبر داد كه هشام بر حضرت صادق ( ع ) داخل شده و حضرت اين جواب را به او تعليم فرموده پس ديصانى رفت تا بر در خانهء حضرت صادق ( ع ) آمد و اذن خواست كه بر آن حضرت داخل شود او را اذن دادند و چون داخل شد و نشست به حضرت عرض كرد كه يا جعفر بن محمد مرا بر معبودم رهنمائى كن حضرت صادق ( ع ) به او فرمود كه اسم تو چيست ديصانى از نزد حضرت بيرون آمد و او را باسمش خبر نداد يارانش به او گفتند كه چگونه حضرت را باسم خود خبر ندادى و چرا آن را به او نگفتى گفت كه اگر به او گفته بودم كه اسمم عبد اللَّه است لا محاله ميگفت كه كيست آن كسى كه تو او را بندهء به او گفتند كه بسويش برگردد و به او بگو كه تو را بر معبوديت دلالت كند و تو او را از نامت نپرسد ديصانى بسوى حضرت برگشت و بخدمتش عرض كرد كه يا جعفر بن محمد مرا بر معبودم دلالت كن و مرا از نامم مپرس حضرت صادق ( ع ) به او فرمود كه بنشين ناگاه پسر كوچكى از خود را ديد كه تخمى در دستش بود و به آن بازى ميكرد حضرت صادق ( ع ) فرمود كه اى پسر اين تخم را به من ده پسر آن تخم را به حضرت داد حضرت صادق ( ع ) فرمود كه اى ديصانى اين حصاريست محكم و سرپوشيده كه از برايش پوست ستبريست و در زير اين پوست ستبر پوستى است نازك و در زير آن پوست نازك زرده ايست چون پارچهء از طلاى گداخته و سفيده ايست مانند پارچه از نقره گداخته نه آن زرده كه چون طلاى روانست با سفيده كه مانند نقره گداخته است مياميزد و نه آن سفيدهء كه مانند نقرهء گداخته است با زردهء كه چون طلاى روان است مخلوط ميگردد و اين تخم بر حال خود است و هيچ صاحب اصلاحى از آن بيرون نيامده كه از صلاحش خبر دهد و هيچ مفسدى در آن داخل نشده كه از فسادش خبر آورد و معلوم نميشود كه از براى تو خلق شده يا از براى ماده كه مىشكافد و از آن رنگها بيرون مىآيد چون رنگهاى طاوسان آيا از
التوحيد ( اسرار توحيد يا ترجمه كتاب توحيد ) ( فارسى ) — صفحة 116
مساهمون: اردكانى
ص١١٦